Germany 1918-19 (iv): Civil War



نود سال پیش : انقلاب در آلمان
جنگ داخلی 1919 - 1918

(بخش چهارم)



جریان کمونیست بین المللی
برگردان فارسی از صدای انترناسیونالیستی



در سه قسمت اول از مجموعۀ مقالات دربارۀ انقلاب آلمان 1919 - 1918 نشان دادیم که چگونه ، پس از فروپاشی انترناسیونال سوسیالیست در مواجهه با جنگ جهانی اول ، جذر و مد بوجود آمده مسیر حرکت را به نفع طبقه کارگر تغییر داد که منجر به انقلاب نوامبر 1918 ، همچون انقلاب اکتبر روسیه در سال قبل که نقطه اوج قیام برعلیه جنگ امپریالیستی بود ، رسید. در حالی که اکتبر اولین ضربۀ قدرتمند طبقه کارگر بر علیه "جنگ بزرگ" بود اما این عمل پرولتاریای آلمان بود که سرانجام جنگ را به پایان رساند.

طبق کتابهای تاریخی نوشته شده توسط طبقه حاکم ، توازی جنبش در روسیه و آلمان در اینجا به پایان می رسد. جنبش انقلابی آلمان ، تنها در نوامبر 1918مستقیما ضد جنگ شد. برخلاف روسیه در آلمان ، جنبش توده ای انقلابی سوسیالیستی که مستقیما بر علیه سرمایه داری باشد ، وجود نداشت ، "افراط گرایان" که برای انقلاب "بلشویکی" در آلمان می جنگیدند این را نفهمیده بودند که می بایست بهای آنرا با جان خود شان پرداخت کنند برای اینکه این چنین ادعا شده است.

با این حال ، طبقه حاکم وقت ، خود را در سهل انگاری تاریخ نویسان امروز در مورد قوانین عنان گسیخته سرمایه داری که برنامه آنها برای آن روز «جنگ داخلی» بود ، هم عقیده نمیداند!


"قدرت دوگانه" و سیستم شورایی

این جهت گیری با حضور قدرت دوگانۀ ناشی از انقلاب نوامبر توجیه می شد. اگراصلی ترین نتیجه انقلاب ماه نوامبر را پایان جنگ امپریالیستی بدانیم ، حاصل اساسی آن نیز سیستم شورایی کارگران و سربازان بود ، بطوریکه در روسیه ، اتریش و مجارستان تمام کشور را تحت پوشش قرار داد.

بورژوازی آلمان ، بخصوص سوسیال دموکراتها ، بفوریت از حوادثی که در روسیه اتفاق افتاده بود درس گرفتند. ازبدو تشکیل شوراها در آنها مداخله کردند تا این ارگانهای انقلابی را به پوستۀ خالی تبدیل کنند. در بسیاری موارد ، آنها انتخاب نمایندگان بر اساس لیست حزبی که بین حزب سوسیال دمکرات آلمان و نمایندگان مردد و آشتی جویان حزب سوسیال دمکرات مستقل آلمان تقسیم شده بود و بطور موثری انقلابیون را از چنین ارگانهائی محروم میکرد ، را تحمیل کردند. در اولین کنگره ملی شورای کارگران و سربازان در برلین ، جناح چپ سرمایه از سخنرانی کارل لیبکنخت و روزا لوگزامبورگ جلوگیری بعمل آورد. مهمتر از همه ، از طریق یک لایحه پیشنهادی قصد داشت تمام قدرت را به دولت پارلمانی آینده تسلیم کند.

چنین موفقیت هائی از بورژوازی هنوز هم بنیان این افسانه را تشکیل میدهند که شوراهای [کارگری] آلمان برخلاف روسیه انقلابی نبودند. اما این مسئله را فراموش می کنند که شوراهای روسیه در ابتدای انقلاب از یک مسیرانقلابی پیروی نمی کردند و حتی بیشتر نمایندگانی که در اول انتخاب شدند ، انقلابی نبودند و در ابتدا "شوراها" عجله داشتند که قدرتشان را از خود واگذار کنند.

پس از انقلاب ماه نوامبر ، بورژوازی آلمان هیچ توهمی در بارۀ بی ضرر بودن سیستم شورایی نداشت ، در حالی که مدعی قدرت برای خود بود ، اجازه داد که دستگاه دولتی بورژوازی همزیستی خود رادر کنار شورا ادامه دهد. از طرف دیگر سیستم شورایی بر طبیعت پویا و انعطاف پذیر خود قرار داشت ، ترکیب سازمانی ، نگرش و نحوۀ عمل ، شورا را قادر ساخته بود که در هر چرخش و حرکت بنیادی جنبش را رادیکالیزه کند. اسپارتاکیست ها که بفوریت این موضوع را فهمیده بودند ، بی وقفه شروع به تهییج برای انتخاب مجدد نمایندگانی که می توانستند تمام جنبش را به تحرک وادارند ، آغاز کرده بودند.

هیچکس به اندازه رهبری نظامی آلمان ، خطر بالقوه شرایط قدرت دوگانه را نفهمید ، ژنرال کرنر ماموری که برای هدایت عملیات واکنش انتخاب شده بود فورا تماس محرمانه 998 را با صدر اعظم جدید برهبری سوسیال دموکراتها اِبرت برقرار کرد. همچون افسانه سناتور روم باستان ، «کاتو» در دوهزار سال قبل که در هر سخنرانی خود واژه "کارتاژ [دشمن خونی رم] باید ویران شود" را اظهار می کرد. ژنرال کرنر با نابودی شوراهای کارگران به ویژه شورای سربازان ، عقده گشایی می کرد. اگرچه در خلال و بعد از انقلاب نوامبر شوراهای سربازان تاحدودی به وزنه محافظه کارانۀ مرده ای که کارگران را از پیشرفت باز می داشت مبدل شده بود ، اما کرنر می دانست که رادیکال شدن انقلاب این گرایش را تغییر خواهد داد ، "شوراهای کارگران" شورای سربازان را به دنبال خود خواهد کشاند. خواست شورای سربازان بالاتر از همه شکستن قوانین نظامی بر نیروهای مسلح و تحمیل کردن آن بر فرماندهان خود بود. این بدین معنی بود که به هیچ چیز کمتر از تسلیح انقلاب رضایت نداشتند. هیچ یک از افراد طبقه حاکم تا به حال بطور داوطلبانه انحصار خود به نیروهای مسلح را به زیر سوال نبرده است. در این معنا وجود واقعی سیستم شورایی جنگ داخلی را دردستور روزقرار داد.

بورژوازی عواقب بعدی انقلاب نوامبر را بیش از اینها می فهمید ، گذشت زمان بیش از این به نفع آنها نبود. تمام شرایط خود انگیخته بسوی رادیکالیسم طبقه کارگر تمایل داشت ، از دست دادن توهم خود به سوسیال دمکراسی و "دموکراسی" و رشد اعتماد به نفس. بورژوازی آلمان بدون کوچکترین تردید و بفوریت سیاست برخورد نظامی را به شکل سیستماتیک شروع کرد. هدف او برخورد قاطع با دشمن طبقاتی خود بود ، قبل از آنکه وضعیت به شرایط انقلابی بلوغ پیدا کند. بطور مسلم ، "بریدن سر" پرولتاریا از طریق یک شکست خونین کارگران در پایتخت - برلین - مرکز سیاسی جنبش کارگری آلمان ، قبل از اینکه مبارزات در دیگر ایالات بتواند به مرحلۀ "بحرانی" واکنش نشان دهند.

مبارزۀ آشکار بین دوطبقه ، بطوریکه هرکدام می کوشد تا قدرت خود را اعمال کند ، هر کدام با تشکیلات و حاکمیت طبقاتی خود ، تنها می تواند به شکل موقتی ، بی ثبات و شرایط ناپایدار ظاهر گردد ، زیرا "قدرت دوگانه" به جنگ داخلی ختم می گردد.


نیروهای ضد انقلاب

برخلاف موقعیت [انقلاب] روسیه در سال 1917 ، انقلاب آلمان با نیروهای دشمن از تمام جهان سرمایه داری مواجه بود. طبقۀ حاکمه دیگر از طریق جنگ امپریالیستی به دو دسته رقیب ، منفک و جدا تقسیم نشده بود. به این ترتیب ، انقلاب مجبور بود که نه فقط با بورژوازی آلمان ، بلکه با نیروهای متحد آن نیز مقابله کند ، آنها در کنار ساحل غربی رودخانه راین تجمع کرده بودند و آماده بودند به محض آنکه دولت آلمان کنترل خود را بر اوضاع اجتماعی از دست داد ، مداخله نظامی کنند. ایالات متحده ، که نسبتا تازه وارد صحنه سیاسی شده بود ، نقش "دموکراسی" را با کارت خود ، بصورت "حق تعین سرنوشت ملت ها" ، بازی کرد و این کشور خود را بعنوان تنها ضامن صلح و رفاه وانمود می کرد. و همینطور تلاش می کرد ، یک آلترناتیو برای انقلاب روسیه فرموله کند. بورژوازی فرانسه ، به سهم خود وطن پرستی افراطی را دامن می زد ، که با نفوذ در عمق خاک آلمان و به خاک و خون کشیدن پروسۀ انقلاب می خواست ، از آن انتقام گیری نماید. بریتانیای کبیر بزرگترین قدرت جهانی روز، رهبری متحدین ضد انقلاب را بدست گرفته بود. بجای رفع تحریم ها ، که در خلال جنگ به آلمان اعمال کرده بود ، آنرا تشدید کرد. لندن تصمیم گرفته بود مادامیکه آلمان یک رژیم سیاسی که مورد تائید دولت اعلیحضرت [بریتانیا] مستقر نکرده ، به جمعیت آلمان از گرسنگی مردن را روا دارد.

در خود آلمان ، محور مرکزی ضد انقلاب اتحاد بین دو نیروی عمده بود: سوسیال دموکراسی و ارتش. سوسیال دموکراسی اسب تروا در ترور سفید بود ، که پشت خطوط دشمن طبقاتی را اداره می کرد ، انقلاب را از داخل خرابکاری می کرد و با کمک قدرتهای باقی مانده از حزب کارگران سابق (و اتحادیه ها) برای ایجاد حداکثر آشفتگی و تضعیف روحیه تلاش میکرد. ارتش هم نیروهای مسلح را تدارک می کرد ، اما همچنین بی باکی ، تهور، توانایی استراتژیک از نشانی های آن بود.

در مقایسه با بی میلی ، تردیدهای زیاد ، سوسیالیست هائی که بدور کرنسکی در سال 1917 در روسیه گرد آمده بودند ضد انقلابیون حزب سوسیال دمکرات آلمان عاری از احساسات بودند! بی سازمانی توده افسران روسیه را هم باید با توانائی بیرحمی نخبگان نظامی پروسی مقایسه کرد.[1]

در روزها و هفته های پس ازانقلاب ماه نوامبر ، این اتحاد برای هدف خود ، حل دو مشکل عمده شد. با توجه به فرو پاشی ارتش شاهنشاهی ، [که هدفش] به هم جوش دادن هستۀ محکم در یک نیروی جدید بود ، ارتشی سفید از ترور. مواد خام خود را از دو منبع اصلی دریافت می کرد ، از لشگر افسران قدیمی و ازافراد بی ریشه ای که از جنگ دیوانه شده بودند ، کسانیکه بیش از این نمی توانستند خودشان را با زندگی "غیر نظامی" وفق دهند. خود قربانیان امپریالیسم بودند ، اما قربانیان وامانده ، سربازان سابقی که در جستجوی راهی برای نفرت کور خود و می خواستند کسی به این خدمت شان دستمزدی پرداخت کند. این افسران اشرافی از جان گذشته ، به لحاظ سیاسی تحت پوشش و مورد حمایت حزب سوسیال دمکرات آلمان بودند. عضوگیری می شدند و آموزش نظامی می دیدند تا به سربازان مزدور «فریکورپس» [I] برای ضد انقلاب تبدیل شوند ، تا بعدا هستۀ جنبش نازی را تشکیل دهند.

این نیروهای نظامی با یک سری کامل از حلقه های جاسوسی و پروکاتور به دور هم جمع شده بودند و بوسیله حزب سوسیال دمکرات آلمان و پرسنل ارتش هماهنگ می شدند.

دومین مسئله چگونگی توجیه کاربرد ترور سفید برای کارگران بود. سوسیال دموکراتها این مشکل را حل کردند. بنام صلح به مدت چهار سال جنگ امپریالیستی را موعظه کرده بود. حا لا بنام ممانعت از جنگ داخلی ... ، جنگ داخلی را موعظه کردند. آنها اظهار کردند که در اینجا کسی را مشاهده نمی کنیم که خواهان خونریزی باشد ، بجزء اسپارتاکوس! خون کارگران زیادی تا حالا در این جنگ بزرگ ریخته شده است ، اما اسپارتاکوس برای خونریزی بیشتر تشنه است!

وسائل ارتباط جمعی روز این دروغ شرم آور را پراکند: اسپارتاکوس قتل و غارت می کند ، سربازان را برای ضد انقلاب اجیرمی کند و با نیروهای متحد همکاری می کند و از سرمایه داران پول می گیرد و برای برقراری دیکتاتوری تلاش می کند. حزب سوسیال دمکرات آلمان اسپارتاکیستها را به انجام کارهائی متهم میکرد که خود انجامشان میداد!

اولین تعقیب بزرگ جنایتکاران در قرن بیستم در یک کشور بسیار" متمدن" صنعتی در اروپای غربی مستقیما بـرعلیـه اسپـارتـاکـیستها جهت گیری شـده بود. در حالی که سرمایه داران و افسران ارشد نظامی ، که ترجیح می دادند ناشناس باشند ؛ جایزه خیلی بزرگی برای نابودی رهبران اسپارتاکوس تعیین کردند ، حزب سوسیال دمکرات آلمان علنا در روزنامه های حزبی خواستار ترور لیبکنخت و روزالوکزامبورگ شد. بر خلاف دوستان جدید بورژوا حزب سوسیال دمکرات آلمان در این کمپین توجیه شده بود ، نه فقط بوسیله غریزه طبقاتی (بورژوا) بلکه با تفکر استراتژیکی با نفرتی بیکران تر از سربازان مزدور«فریکورپس».

بورژواری آلمان در آن لحظات اجازه نداد تا خود را با این تصور سطحی و زود گذر فریب دهد ، که اسپارتاکوس فقط یک گروه کوچک و فرعی است. او می دانست که قلب پرولتاریا در آنجا می طپد و حاضر بود یک ضربه مهلک با آن بزند.


دسامبر 1918 : اولین پیروزی برای کارگران

ضد انقلاب حمله خود را در ششم دسامبر در برلین سه جانبه آغاز کرد. مقر اصلی «پرچم سرخ» روزنامه اسپارتاکیستها مورد یورش قرار گرفت. گروه دیگری از سربازان سعی در دستگیری رهبران ارگان اجرائی شوراهای کارگران که در جلسه بودند را داشت. همینطور قصد آنها برای نابود کردن شوراها به اندازۀ کافی روشن بود: در گوشه دیگر ، گروه دیگری از سربازان آمادۀ خدمت ، از اِبرت می خواستند هیئت اجرائی شوراها را غیر قانونی اعلام کند. و تظاهرات اسپارتاکیستها در نزدیکی مرکز شهر یک کمین بود ، با 18 نفر کشته و 30 نفر زخمی. شجاعت پرولتری ، قوه ابتکار و خلاقیت کارگران از بدتر شدن شرایط ممانعت بعمل آورد. رهبران هیئت اجرائی شوراها توانست برای سربازان در بارۀ این اقدامات سخنرانی کند ، ضمن آنکه گروهی از اسیران جنگی روسیه که از پشت بطرف مرکز شهر ، بالا می آمدند ، توانستند در کمال تعجب و با غافلگیری مسلسل چی ها در مرکز شهر با دستان خالی بر آنان غلبه کرده و آنان را فتح نمایند.[2]

روز بعد تلاش شد تا کارل لیبکنخت را در محل کار او در«پرچم سرخ» دستگیرکنند یا بدزدند و بکشند ، تصادفا خونسردی او جانش را نجات داد.

این اقدامات باعث شکل گیری ایجاد اولین تظاهرات عظیم همبستگی پرولتاریای برلین با اسپارتاکیستها شد. از این به بعد تمام تظاهرات اسپارتاکیستها مسلح بود و بوسیله کامیون هایی که در سقف آن مسلسل نصب شده بود همراهی می شد. در همان زمان ، علیرغم این همه شدت از تحریکات ، یک موج اعتصاب غول پیکر با پایان ماه نوامبر به راه افتاد ، که مرکز آن در محیطهای صنایع سنگین در سیلیسیای شمالی و روهر واقع بود.

هدف بعدی ضد انقلاب «نیروی دریائی مردمی» بود ، ملوانان مسلحی که از بنادر ساحلی ، برای گستراندن انقلاب به پایتخت آمده بودند. حضور آشکار آنها ، باعث تحریک مقامات بود ، علاوه بر آن ، آنها قصر مقدس پادشاه پروس را اشغال کرده بوند.[3] این دفعه حزب سوسیال دمکرات آلمان زمینه را بدقت آماده کرد. آنها منتظر نتیجه کنگره ملی شدند ، که در حمایت از تحویل قدرت به دولت سوسیال دمکرات و مجلس ملی آینده بود. رسانه های ارتباط جمعی در کمپین شان ملوانان را به غارتگری و غارت متهم میکردند. اسپارتاکیستهای جنایتکار!

در صبح روز 24 دسامبر ، شب عید کریسمس ، دولت به 28 نفر از ملوانان در قصر و 80 نفر از همقطاران آنها درساختمان جنب قصر التیماتوم داد. [4] تسلیم بی قید و شرط. پادگانی که به لحاظ نظامی خوب مسلح نبود ، عهد کرد که تا آخرین نفر مبارزه خواهد کرد. دقیقا ده دقیقه بعد (حتی برای تخلیه زنها و بچه ها از ساختمان دیگر زمانی نبود) غرش توپ ها شروع شد و شهر بزرگ را بیدار کرد.

"علیرغم سرسختی ملوانان ، بخاطر تسلیح نامناسب ، نبرد باخته شده بود ، اگر در هر جای دیگری سنگر گرفته بودند ، اما در مرکز برلین نبرد در گرفت. در جریان نبرد ، کاملا شناخته شد که ، رودخانه ها ، تپه ها ، مشکلات جغرافیایی ، نقش خیلی مهمی را ایفا کردند. در برلین مشکلات جغرافیایی نقش [مشکلات] انسانی بازی کرد.

وقتیکه توپ ها ، با تکبر و دهان باز به غرش در آمدند ، آنها مردم غیر نظامی را از خواب بیدار کردند ، کسانیکه سراسیمه فهمیدند که توپ ها چه می گویند".[5]

بر خلاف انگلستان یا فرانسه ، سلطنت در آلمان مدت زیادی نبود که متمرکز شده بود. بر خلاف لندن یا پاریس ، برلین بصورت کلان شهر، تحت نظارت یک نقشه دولتی در نیامده بود. مانند درۀ «روهر» شبیه یک رشد سرطانی را کرده بود. نتیجه آن شده بود که منطقه دولتی از سه طرف با یک "کمربند قرمز" از محلات بزرگ کارگری محاصره شده بود.[6] کارگران مسلح برای دفاع از ملوانان به صحنه هجوم آوردند. زنان طبقۀ کارگر و بچه ها در میان تفنگ ها و هدف ایستاده بودند ، فقط به جسارتشان ، شوخ طبعی و توانایی متقاعد سازی شان مسلح بودند. سربازان سلاح هایشان را به زمین انداختند و افسران خود را خلع سلاح نمودند.

روز بعد عظیمترین تظاهرات بعد ازنهم نوامبردر پایتخت ، مرکز شهر را تسخیر کرد - این دفعه بر علیه حزب سوسیال دمکرات آلمان در دفاع از انقلاب. در همان روز یک گروه از کارگران مرکز اداری «به پیش» روزنامه روزانه حزب سوسیال دمکرات آلمان را اشغال نمودند. شکی نیست که این حرکت نتیجه خشم عمیق پرولتاریا بود. برای چند دهه «به پیش» سخنگوی طبقه کارگر بود – تا اینکه رهبری حزب سوسیال دمکرات آلمان در خلال جنگ جهانی آنرا ربود. و در حال حاضر ننگ آورترین ومتقلب ترین ارگان ضد انقلاب شده بود.

حزب سوسیال دمکرات آلمان بلافاصله امکان بهر برداری از این موقعیت را برای یک تحریک جدید آغاز کرد و کمپین خود تحت عنوان "حمله به آزادی مطبوعات" را شروع کرد. اما «ابلوت» ، نمایندگان انقلابی ، به شعبه مرکزی «به پیش» شتافتند تا گروه اشغال کننده را متقاعد کنند با یک تاکتیک خردمندانه بطور موقتی عقب نشینی کنند تا از یک رودر رویی زود رس اجتناب کنند.

سال با یک تظاهرات از عزم انقلابی به پایان رسید: تدفین یازده نفر از ملوان که در نبرد مارستال جان باخته بودند. در همان روز حزب سوسیال دمکرات مستقل آلمان همکاری خود را با دولت ائتلافی حزب سوسیال دمکرات آلمان ترک کرد. و زمانیکه دولت اِبرت با ایدۀ فرار از پایتخت بازی میکرد ، کنگره موسس حزب کمونیست آلمان شروع شد.


مسئله «ایش هورن» واشغال مجدد «به پیش»

حوادث دسامبر 1918 نشان داد که تثبیت عمیق انقلاب آغاز شده بود. طبقه کارگردر اولین تقابل از دوران جدید از طریق شجاعت در واکنش یا تاکتیک عاقلانه عقب نشینی خود ، پیروز شد. حزب سوسیال دمکرات آلمان حداقل شروع به افشای ماهیت ضد انقلابی خود در مقابل طبقه بمثابه کل کرده بود. بسرعت معلوم شد که استراتژی تحریک و تهیج بورژوازی دشوار بوده و حتی خطرناک است.

طبقه حاکم ، با تکیه به دیوار از اولین زدوخوردهای خود با روشنی چشمگیری درس گرفت. دریافت که هدف مستقیم و گسترده قرار دادن سمبل و سیمای مشخص انقلاب - اسپارتاکوس ، رهبری شوراهای کارگری یا ملوانان - بالعکس می تواند ، تحریک همبستگی تمام طبقه کارگر را به وجود بیاورد. بهتر است به چهره های کوچکتر حمله شود ، کسانیکه فقط حمایت بخشی از طبقه را به دنبال دارند ، چیزی که می توانست به تقسیم کارگران در پایتخت و جدا کردن آنها از سایر بخش های کشور بینجامد. چنین چهره ای «اِمیل ایش هورن» بود ؛ کسیکه به جناح چپ حزب سوسیال دمکرات آلمان تعلق داشت. یک تغییر ناگهانی در سرنوشت ، این مرد را رئیس پلیس برلین کرده بود ، یکی از تناقضاتی که هر انقلابی می تواند بوجود آورد. در این شغل ، او به توزیع سلاح بین جنگجویان کارگران پرداخت. به این ترتیب او یک تحریک برای طبقۀ حاکم شده بود. هدف قرار دادن او می توانست به جلا دادن نیروهای ضد انقلاب کمک کند که همچنان پس از شکست اولیۀ آنها در حال تزلزل بودند. در همان زمان ، دفاع رئیس پلیس از کارگران منجر به ابهامی برای بسیج نیروهای انقلابی شد!

اما ضد انقلاب دومین مرحله دامن زدن به تحریکات را در آستین داشت ، برای شقه شقه و مردد کردن طبقۀ کارگر دیگر نیازی به قوه بالفعل و ابهام بیشتری نداشت. این موقعیت از دید رهبری حزب سوسیال دمکرات آلمان پنهان نمانده بود ، که اشغال کوتاه مدت دفتر «به پیش» کارگران سوسیال دموکرات را شوکه کرده بود. بسیاری از کارگران از محتوای این روزنامه شرمسار بودند ؛ اما چیزی که آنها را نگران کرده بود موضوعی دیگری بود: شبح درگیری نظامی ، بین کارگران سوسیال دموکرات و کارگران کمونیست - که بوسیله حزب سوسیال دمکرات آلمان با رنگهای پر زرق و برق آراسته شده بود - که ممکن بود از چنین اقدامات اشغال منجر شود. وزن این نگرانی از همه سنگین تر است - رهبری حزب سوسیال دمکرات آلمان این رابه خوبی میدانست ، چرا که آنها از یک نگرانی واقعی پرولتری برای دفاع از وحدت طبقه توجیه شده بودند.

تمام ابزار آلات تحریک دوباره به حرکت انداخته شده بود. کلی دروغ ساخته شد: «اِیش هورن» فاسد است ، جنایتکار است ؛ مزدور روسیه است ، کودتای ضد انقلابی را تدارک می بیند!

التیماتوم: «اِیش هورن» باید فورا استعفا دهد یا اینکه با زور برکنار شود!

نمایش نیروی بی رحم: این بار 10000 نفر سرباز به مرکز شهر ارسال شده بود. 80000 نفر نیز به حومه کشیده شده بود. اینها شامل بخش های ممتاز ژنرال مارکر با انظباط عالی بودند ، یگان پیاده ، و"تیپ آهنی" از ساحل ، شبه نظامیان از نواحی بورژوائی و اولین دسته از سربازان مزدور«فریکورپس». همچنین نیروها شامل "گارد جمهوری" و نیروی مسلح ملیشای حزب سوسیال دمکرات آلمان بودند و یک یگان مهم مشروط که مستقیما از سوسیال دموکرات ها هواداری می کرد.

تله آماده بسته شدن بود.


دام مهلک ژانویه 1919

همانگونه که بورژوازی انتظار داشت ، حمله بر علیه «اِیش هورن» نیروهائی را که در پایتخت از انقلابیون هواداری می کردند ، بسیج نکرد. حتی باعث برانگیختن کارگران دیگر ایالتها هم نشد ، که در آنجا نام «اِیش هورن» ناشناخته بود.[7]

اما بخشی از شرایط جدید تعجب همگان را بر انگیخت. عکس العمل پرولتاریای برلین گسترده و نیرومند بود. یکشنبه 5 ژانویه 150000 نفر به خواست انقلابیون «ابلوت» [8] در مقابل دفتر فرماندهی پلیس در محل الکساندر تظاهرت کردند. روز بعد ، حدود نیم میلیون نفر از کارگران با در اختیار داشتن ابزارکار مرکز شهر را تصرف کردند. این کارگران آمادۀ مبارزه و مردن بودند. آنها بفوریت فهمیدند که نه «اِیش هورن» بلکه دفاع از انقلاب موضوع واقعی است.

اگرچه ضد انقلاب توسط این قدرت پاسخ گرفت ، ضد انقلاب بقدر کافی عاری ار احساس بود که ادامه نقشه را به پیش ببرد. بار دیگر دفتر روزنامه «به پیش» ، به اضافه دفتر چندین روزنامه دیگر ، در مرکز شهر اشغال شد. این دفعه ماموران پروکاتور از اداره پلیس ابتکار عمل را در دست داشتند.[9]

جوانان حزب کمونیست آلمان بلافاصله به طبقه کارگر هشدار دادند. در اعلامیه و در مقالۀ صفحه اول روزنامه «پرچم سرخ» از کارگران خواستند نمایندگان جدید برای شوراهای خود انتخاب کنند و خود را مسلح کنند ، علیرغم اینکه هنوز لحظه قیام مسلحانه فرا نرسیده بود. چنین قیامی محتاج به یک رهبری متمرکز در سطح کل کشور بود. این فقط میتوانست توسط شوراهای کارگری ارائه شود که در سلطه انقلابیون باشد.

در غروب پنجم ژویئه ، رهبران انقلابیون بمنظور گفتگو و رایزنی در مقر «اِیش هورن» دورهم جمع شدند. در حدود 70نفر از «ابلوت» در آنجا حاضر بودند ، که تقریبا 80 درصد از آنها از هواداران متعلق به جناح چپ حزب سوسیال دمکرات مستقل آلمان بودند و بقیه متعلق به هواداران حزب کمونیست آلمان بودند. اعضای کمیته مرکزی تشکیلات برلین حزب سوسیال دمکرات مستقل آلمان و همچنین دونفر از اعضای کمیته مرکزی حزب کمونیست آلمان: کارل لیبکنخت و ویلیام پیک حضور داشتند.

در اول ، نمایندگان سازمانهای کارگری ، مطمئن نبودند که چگونه باید واکنش نشان دهند. با دریافت گزارشهای رسیده ، فضا فی الواقع چون برق ، تغییر کرد. این گزارشها مربوط به اشغال مسلحانه در روزنامه های محلی و به اصطلاح آماده گی ادعائی پادگان های مختلف برای پیوستن به یک قیام مسلحانه بود. لیبکنخت اعلام کرد که اکنون در این شرایط ، نه تنها دفع کردن حمله به «اِیش هورن» بلکه قیام مسلحانه ضروریست.

شاهدین عینی ، از این نشست مهیج گزارش دادند که مداخلۀ لیبکنخت یک نقطه عطف مهلکی را تشکیل داد. در طول دوران جنگ ، لیبکنخت یک قطب نمای سیاسی و وجدان اخلاقی آلمان و حتی پرولتاریای جهان بوده است. حالا در این لحظه دشوار انقلاب او رهبری وهدایتگری خود را از دست داد. از همه مهمتر ، او راه را برای «مستقل ها» که هنوز نیروی سیاسی غالب بودند ، مهیا کرد. [مستقل ها] فاقد پرنسیپ های روشن ، یک چشم انداز روشن بلند مدت و اعتماد عمیق به منافع پرولتاریا ، به این جریان "مستقل" ، تحت فشار شرایط آنی به تلو تلو خوردن و به این ترتیب به سازش با طبقۀ حاکم محکوم شده بود. اما سوی دیگر سکۀ "میانه گرائی" بود به شدت احساس نیاز به مشارکت در هر زمان را داشت که معلوم نیست "اقدام" در دستور کار است و نه دست کم به منظور قرار دادن تصمیم انقلابی خود برای ثبت [در تاریخ] بوده است.

"حزب مستقل هیچ برنامه روشن سیاسی نداشت ، ولی هیچ چیز فراتر از نیت خود بجزء عقیده بر سرنگونی دولت «اِبرت - شایدمن» نداشت. در این کنفرانس ، تصمیمات در دست مستقل ها بود. و در اینجا مشخص شد که بخصوص چهره های مردد ، کسانیکه که در کمیته حزب در برلین نشسته اند ، کسانیکه معمولا دوست ندارند خود را در معرض خطر قرار بدهند ، اما در همان زمان همیشه خواهان شرکت کردن در هر مسئله ای هستند ، به ماجراجویانه ترین فریاد ها چرخیدن ، خود را با انقلابی ترین منش ممکن معرفی می کردند".[10]

مطابق گفته ریچارد میلر ، وضعیت در نتیجه به نوعی رقابت بین رهبری حزب سوسیال دمکرات آلمان و نمایندگان حزب کمونیست آلمان تبدیل شد.

"حالا مستقل ها می خواستند جرات خود را نشان دهند و در نتیجه اهداف پیشنهادی بالاتر از پیشنهادات لیبکنخت ارائه دادند. آیا لیبکنخت می توانست در مواجهه با آتش «انقلابی» که از این «عناصر سست و مردد» شعله می کشید ، خودش را مهار کند؟ چیزی که هرگز در ماهیت او نبود".

هشدار کسانی مانند نمایندگان سربازان که در بارۀ آماده گی نیروهای نظامی برای جنگیدن شک و تردید داشتند ، شنیده نشد.

" ریچارد میلربا صدای بلند و با تندترین کلام برعلیه هدف پیشنهادی مبارزه برای سرنگونی دولت صبحت کرد. او اظهار داشت ، پیش شرط سیاسی و نظامی وجود ندارد. جنبش درسرتاسر کشور ، روز به روز در حال گسترش است ، بنابراین بزودی شرایط سیاسی ، نظامی و روانی مبارزه برای تسخیر قدرت نائل خواهد شد. عمل بیش از موعد و ایزوله شده در برلین ، توسعه بیشتر انقلاب را در معرض خطر قرار می دهد. او تنها با دشواری توانست علیرغم اعتراضات از هر سو ، نگرش خود را در رد [مواضع پیشنهادی] ارائه دهد.

«پیک» ، بعنوان نماینده کمیته مرکزی حزب کمونیست آلمان به تندی برعلیه ریچارد مولرصحبت کرد وبا کلامی بسیار قطعی خواهان رای گیری برای شروع مبارزه شد".[11]

سه تصمیم مهم به رای گذاشته شد و بتصویب رسید. فراخوان برای اعتصاب عمومی به اتفاق آرا تصویب شد و دو درخواست دیگر یعنی سرنگونی دولت و تداوم اشغال دفاتر روزنامه ، تقریبا با اکثریت آراء اما با مخالفت 6 رای به تصویب رسید.[12]

" کمیته موقت عملیات انقلابی" با حضور 53 نفر عضو و سه هیئت مدیره ، لیبکنخت ، لدبور ، شولز، تشکیل شد.

حالا پرولتاریا در دام گرفتار شده بود.


به اصطلاح هفتۀ اسپارتاکوس

حالا چیزی که می خواست بشود یعنی هفته ای از نبرد خونین در برلین ، بوجود آمد. بورژوازی آن را "هفته اسپارتاکوس" نامید: حنثی کردن "کودتای کمونیستی" توسط "قهرمانان آزادی و دموکراسی". سرنوشت [انقلاب] آلمان و انقلاب جهانی به طور عمده در این هفته ، از 5 ژانویه تا 12 ژانویه گرفته شد.

صبح روز بعد از تشکیل کمیته انقلابی ، اعتصاب عمومی ، تقریبا سراسر شهر را فرا گرفت. حتی کارگران بیشتری نسبت به روز قبل به خیابانها سرازیر شده بودند و بسیاری از آنها مسلح نیز بودند. اما ظهر همۀ امیدها به حمایت فعال پادگانها [از کارگران] نقش بر آب شد. حتی واحدهای ملوانان ، اسطوره های زندگی ، خود را بی طرف اعلام کردند و تا آنجا پیش رفتند که بدنبال دستگیری نمایندۀ خود «دورنباخ» شدند ، چیزی که آنها اظهار میکردند ، بدلیل مشارکت غیر مسئولانۀ او در فراخوان دادن به قیام است. بعد از ظهر همان روز ، ملوانانِ «واحدهای نیروی دریائی مردمی» کمیته انقلابی را در جائی که از آن حمایت بدنبال داشت ، اخراج کردند. به طور مشابه ، اقدامات مشخص انجام شده برای عزل کردن دولت کنار گذاشته شد یا حتی صرف نظر شد ، از آنجائیکه هیچ قدرت مسلح قابل روئیتی پشت سر آنها وجود نبود! [13]

سراسر روز توده ها در خیابان بودند ، منتظر راهنمایی های بیشتری از طرف رهبرانشان بودند. اما چنین راهنمایی هایی ارائه نشد. هنر موفقیت آمیز اجرای عمل توده ای ، از تمرکز و جهت دادن انرژی ها بطرف هدف می باشد ، که ماورای نقطه عزیمت قرار دارد ، زمانی که در آن شرکت کنندگان احساس موفقیت جمعی و قدرت می کنند ، باعث پیشرفت جنبش توده ای است. در چنین موقعیتی ، فقط تکرار اعتصابات و تظاهرات توده ای روزهای قبل کافی نیست. چنین گامی میتوانست به جلو باشد که ، بعنوان مثال: محاصره و آژیتاسیون سربازخانه ها به منظور جلب حمایت سربازان به مرحلۀ جدیدی از انقلاب ، خلع سلاح افسران و شروع به مسلح کردن خود کارگران به شکل گسترده را عملی کند.[14] اما کمیته انقلابی خود گمارده انجام چنین اقداماتی را پیشنهاد نداد ، نه اینکه حداقل قبلا چنین پروسه ای از عمل را مطرح کرده بود ، عملی که خیلی رادیکال بود ولی متاسفانه غیر واقعی بود. در خواست هیچ چیزی کمتر از قیام مسلحانه ، خیلی عینی است اما اقداماتی به مراتب کمتر جذاب می توانست همچون ، نا امیدی ، ضد به اوج رسیدن و عقب نشینی تعبیر شود. کمیته با پرولتاریا در کنار آن ، زندانی گمراهی خود شدند ، رادیکالیسم تهی.

رهبریت حزب کمونیست آلمان هنگامیکه اخبار پیشنهادی در باره قیام را دریافت کرد وحشت زده شد. بویژه روزا لوکزامبورگ و لئو جوچس ، لیبکنخت و پیک را متهم نمودند که هفته قبل نه تنها تصمیمات کنگره حزبی را در ، بلکه برنامه خود حزب را ترک کرده اند.[15]

این اشتباهات نمی توانست قابل بازگشت باشد و همانگونه که هنوز هم موضوع همان ساعت نبود. سیر حوادث ، حزب را در برابر یک معضل وحشتناک قرار داد: چگونه پرولتاریا را از دامی که در آن گرفتار شده بود به بیرون رهبری کرد؟

این وظیفه بمراتب سخت تر از مهارت بلشویک ها بود که در جریان مشهور "روزهای ژوئیه" در سال1917 در روسیه هنگامی که حزب موفق شد که به طبقه کمک کند ، تا به دام مقابلۀ زودرس نظامی نیفتد.

پاسخ متناقض و شگفت آور که حزب ، تحت عزم و اصرار روزا لوکزامبورگ بدان دست یافت ، به شرح زیر است. حزب کمونیست آلمان مصم ترین مخالف انقلاب مسلحانه تا آن زمان ، حالا باید با حرارت بیشتری پیشکسوت انقلاب مسلحانه شود. این هم بخاطر یک دلیل است. گرفتن قدرت در برلین تنها راه جلوگیری از قتل عام خونینی بود که برای بریدن سر پرولتاریای آلمان داشت ، شکل می گرفت. هنگامیکه این خطر برطرف می شد ، کارگران برلین می توانستند این مسئله را بررسی کنند یا اینکه در حالت مناسبی عقب نشینی کنند تا اینکه انقلاب درسراسر کشور به مرحله بلوغ برسد.

کارل رادک ، فرستادۀ حزب روسیه در مخفیگاه خود در برلین ، البته یک آلترناتیو دیگری پیشنهاد داد ، عقب نشینی فوری ، در حالیکه اسلحه های خود را حفظ کرده اند ، اما در صورت لزوم حتی آنها را تسلیم کنند. اما طبقه بمفهوم کل هنوز فاقد نیروی مسلح بود. مشکل این بود که سیمای "غیردموکراتیک" "کودتای" کمونیستی به دولت ، بهانه لزوم این حجامت را داد. هیچ عقب نشینی از مبارزان نمی توانست مانع این مسئله شود!

البته اقدام پیشنهاد شده توسط روزا لوگزامبورگ بر اساس این تجزیه و تحلیل بود که موازنۀ نیروی نظامی در پایتحت به نفع پرولتاریا نیست. و در واقع: اگر ششم ژانویه بلافاصله [امید] کمیته انقلابی را به سربازان "خود" نقش بر آب کرد ، بزودی روشن شد که ضد انقلاب هم اشتباه محاسبه کرده بود. گارد جمهوری و یگانهائی که از حزب کمونیست آلمان هواداری می کردند ، حالا به سهم خود ، استفاده از نیروی نظامی برعلیه کارگران انقلابی ، امتناع می کردند. هم ریچارد میلر انقلابی هم گستاو نوسکه ضد انقلابی ، در بیان علت حوادث ، بعدها صحت تجزیه و تحلیل روزا لوکزامبورگ را تائید کردند. از نقطه نظر نظامی ، توازن قوا در ابتدای هفته ، بنفع طبقه کارگر بود.

اما مسئله تعیین کننده ، نه توازن نیروهای نظامی ، بلکه توازن نیروهای سیاسی بود. و این در مقابل پرولتاریا بود ، به این دلیل ساده که وزن رهبری جنبش هنوز در دست "مرکزها" عناصر مردد قرار داشت و نه هنوز کسانیکه ، انقلابیون پیگیر بودند. مطابق با درک مارکسیستی "هنر قیام" ، خیزش مسلحانه آخرین مرحله ، در روند اجرای انقلاب است ، که صرفا آخرین پست های مقاومت را جاروب می کند.

پی بردن به اینکه در یک تله ، چگونه باید مانور داد ، کمیته موقت ، بجای مسلح کردن کارگران ، شروع به مذاکره با دولتی کرد که اندکی پیش سرنگونی آن را اعلام کرده بود ، حتی بدون اینکه بداند برای چه چیزی میخواهد مذاکره کند. با توجه به این نگرش در کمیته ، در دهم ژانویه ، حزب کمونیست آلمان لیبکنخت و پیک را مجبور به استعفا از کمیته کرد. اما صدمه ، قبلا زده شده بود. سیاست مصالحه ، پرولتاریا را فلج کرد ، تمام شک و تردید ها را رو کرده بود. کارگران صنایع بزرگ برای محکوم نمودن حزب سوسیال دمکرات آلمان به صحنه آمده بودند ، اما لیبکنخت و "اسپارتاکیست ها" خواستار دوبارۀ آشتی بین "احزاب سوسیالیست " بودند.

در این زمان وقتیکه ضد انقلاب در حال "تلو تلوخوردن" بود ، نوسکه سوسیال دمکرات روز را نجات داد. او در حالیکه ، وانمود میکرد برای بدست آوردن زمان مذاکره می کند ، اظهار داشت: "کسی باید سگ شکاری باشد. منهم ازپذیرفتن مسئولیت هراسی ندارم." سوسیال دمکراتها اکنون آشکارا افسران ، محصلین و میلیشیای بورژوازی را برای به خون کشیدن مقاومت پرولتاریا فرا می خواند. با تقسیم شدن کارگران و از دست رفتن روحیه آنها ، راه برای وحشیانه ترین ترور سفید ، باز شد. این جنایت شامل بمباران ساختمانها با توپخانه ، قتل زندانیان و حتی نمایندگان مذاکره کننده ، بدنام و زجرکش کردن کارگران ، حتی سربازانی که دست دوستی با انقلابیون داده بودند ، تجاوز به زنان و بچه ها در محلات کارگری ، هتک حرمت اجساد مرده ، بلکه همچنین شکار سیستماتیک و به قتل رساندن انقلابیونی چون روزا لوکزامبورگ و کارل لیبکنخت نیز می شد. ما به ماهیت و اهمیت این ترورها در آخرین مقاله از سری مقالات بر خواهیم گشت.


اعتصاب انقلابی توده ای در ژانویه و مارس 1919

در مقاله مشهوری که در «پرچم سرخ» در 27 نوامبر 1918 با عنوان "دوزخ در حرکت" منتشر شد ، روزا لوکزامبورگ آغاز دوره جدیدی را در انقلاب اعلام کرد: اعتصاب توده ای. بزودی به شیوۀ قابل توجهی توسط شرایط مورد تائید قرار گرفت. شرایط مادی مردم با پایان جنگ ترقی نکرد. مسئله خلاف آن شد. تورم ، اخراج ، بیکاری جمعی ، کارهای کوتاه مدت و سقوط دستمزدهای واقعی ، بیچارگی را برای میلیون ها نفر کارگر ، مامورین دولتی و همچنین لایه بزرگی از طبقه متوسط ایجاد کرد. به طور فزاینده ، فقر مادی ، بلکه ناامیدی تلخ از نتیجه انقلاب نوامبر، توده ها را مجبور کرد تا از خود دفاع کنند. شکم خالی آنها ، استدلال قدرتمندی در برابر ادعائی مبنی بر مزایای دموکراسی بورژوائی جدید بود. موج اعتصابات موفق بخصوص در سه ماهۀ اول سال 1919 سراسر کشور را فرا گرفت. فراتر از مراکزی ، که از جنبش سوسیالیستی سنتی سازمان یافته مانند برلین ، بنادر ساحلی و یا با تمرکز مهندسی و بخش هائی با تکنولوژی بالا بودند[16] ، بخشهای کم تجربۀ سیاسی پرولتاریا نیز به روند انقلابی کشیده شدند. اینها شامل کسانی بودند که روزا لوکزامبورگ در جزوه خود اعتصاب توده ای در 1906 از آنها بعنوان "لایه های برده" نام برده بود.[17] اینها بویژه لگدمال شده ترین بخش از طبقه بودند ، کسانیکه بسختی ازتحصیل سوسیالیستی بهره ای برده بودند و کسانیکه نگاهشان به سوسیال دموکراتها و کارکنان اتحادیه های کارگری همانند دورۀ قبل از جنگ بود. روزا لوکزامبورگ ، پیش بینی کرده بود که آنها نقش برجسته ای در مبارزات آینده برای سوسیالیسم بازی خواهند کرد.

و حالا آنها آنجا بودند. به عنوان مثال ، میلیونها نفر از کارگران معادن ، فلز و نساجی که در مناطق صنعتی پائین تر راین و وستفالیالن ، ساکن بودند.[18] در آنجا ، مبارزات تدافعی طبقه کارگر بزودی با همکاری وحشیانه کارفرمایان ، گارد مسلح کارخانه ها ، اتحادیه های کارگری و دسته های «فریکورپس» روبرو شد. اولین تقابلها تبلور دو خواست اصلی جنبش اعتصابی بود ، که در کنفرانس نمایندگان از تمام مناطق در اول فوریه در"اِیسن" فرموله شده بود: تمام قدرت به دست شورای های کارگران و سربازان! ملی کردن کارخانه ها و معادن!

وضعیت ، زمانیکه نظامی ها تلاش نمودند شورای سربازان را خلع سلاح ومنحل کنند ، متشنج شد.30000 نفر از سربازان «فریکورپس» برای اشغال «روهر» فرستاده شد. در14 فوریه ، شوراهای کارگران و سربازان فراخوانی برای اعتصاب عمومی و مقاومت مسلحانه صادر کرد. در بعضی از مناطق عزم کارگران برای بسیج خیلی عظیم تر ازدسته های سربازان مزدور سفید که حتی جرئت حمله نداشتند ، بود . خشم برعلیه حزب سوسیال دمکرات آلمان که علنا از یورش نظامی و محکوم نمودن اعتصابات حمایت می کرد ، وصف ناپذیر بود. به حدی که در 25 فوریه شوراها - که بوسیله نمایندگان کمونیست حمایت می شد - تصمیم گرفتند که به اعتصابات پایان دهند. متاسفانه ، درست در چنین لحظاتی بود که در مرکز آلمان شروع شد! رهبریت می ترسید که کارگران به معادن سرازیر شوند یا اینکه به کارگران سوسیال دموکراتیک حمله کنند. [19] در حقیقت ، کارگران درجۀ بالائی از نظم و انظباط را نشان دادند ، و یک اقلیت بزرگی هم در رابطه با برگشت کارگران بر سر کارفراخوان می دادند - اگرچه با آنها موافق نبودند.

دومین اعتصاب توده ای عظیم در اواخر ماه مارس آغاز شد و علیرغم سرکوب دسته جات «فریکورپس» چندین هفته طول کشید.

" بزودی مشخص شد که رهبری حزب سوسیال دموکرات و اتحادیه کارگری نفوذ خود را بر روی توده ها از دست داده است. قدرت جنبش انقلابی در ماههای فوریه و مارس در بستر استفاده از سلاح نظامی نبود بلکه در این امکان بود که پایه های اقتصادی دولت بورژوا- سوسیالیست را از طریق فلج کردن مهم ترین مناطق تولیدی از بین ببرد (...) بسیج نظامی بزرگ ، تسلیح بورژوازی ، وحشیگیری نظامی ، نمی توانست این قدرت را بشکند ، نمی توانست به کارگران اعتصابی فشار بیاورد که به سر کارهایشان برگردند."[20]

دومین مرکز بزرگ اعتصاب توده ای در منطقه شناخته شده مرکز آلمان قرار داشت.[21] در آنجا ، جنبش اعتصابی در اواسط فوریه نه تنها در پاسخ به فقر و سرکوبی بلکه همچنین در همبستگی با قربانیان سرکوب در برلین و اعتصابات در «روهر» و «راین» گسترده شد. همانطور که در منطقۀ دومی ، جنبش نیروی خود را از طریق هدایت شورای کارگری و سربازی ، در جایئکه سوسیال دموکراتها بسرعت در حال از دست دادن نفوذ خود بودند ، کسب می کرد.

در حالی که در منطقۀ «روهر» کارکنان صنایع سنگین تسلط داشتند ، در اینجا جنبش نه تنها معدنچیان بلکه همچنین از هر حرفه و شاخه ای از صنعت را فراگرفته بود. برای اولین بار از زمان آغاز انقلاب ، کارگران راه آهن به کارگران پیوستند. این از اهمیت ویژه ای بود. یکی از اولین اقدامات دولت اِبرت در پایان جنگ در واقع افزایش قابل ملاحظۀ دستمزدها در راه آهن بود. بورژوازی نیاز داشت که این بخش را "خنثی" کند تا بتواند تیپ های ضد انقلابی خود را از این طرف آلمان به آنطرف برساند. حالا برای اولین بار این امکان به چالش کشیده شد.

چیزی برجسته تر از این نبود که سربازان از پادگانها بیرون آمدند تا از اعتصاب کننده ها حمایت کنند. مجلس ملی که از دست کارگران برلین فرار کرده بود ، به «وایمار» رفت تا اجلاس پارلمانی خود را در آنجا برگزار کند. در گرماگرم مبارزات تند طبقاتی و خشم سربازان به آنجا رسید . و مجبور شد که در پشت سنگر مسلسل ها و یگان توپخانه جلسه را برگزار کند.[22]

اشغال گزینشی شهرها بوسیله «فریکورپس» ، جنگ های خیابانی را در «هال» ، «مرش بورگ» و «زیتز» برانگیخت ، چنانچه ریچارد مولر مطرح کرد ، انفجار خشم توده ها "به نقطه ای از جنون رسید". همانطور که در منطقه «روهر» ، عملیات نظامی نتوانست ، جنبش اعتصابی را بشکند.

در خواست نمایندگان کارخانه ها برای اعتصاب عمومی در24 فوریه ، یکی دیگر از پیشروی های بسیار مهم را فاش ساخت. این مسئله به اتفاق آراء توسط نمایندگان ، منجمله نمایندگان حزب سوسیال دمکرات آلمان مورد حمایت قرار گرفت. به سخن دیگر: سوسیال دموکراسی حتی کنترل خود را بر اعضایش هم از دست می داد.

" از همان وحلۀ شروع ، اعتصاب به نهایت مرحله گسترش یافت. بیشتر از این احتمال تشدید یافتن وجود نداشت ، مگراینکه از طریق قیام مسلحانه ، که اعتصاب کنندگان آنرا نفی کردند و حکایت از بی معنی بودن آن بود. تنها راهی که می شد اعتصابات را موثرتر کرد از طریق کارگران برلین بود". [23]

نتیجه این بود که به کارگران برلین برای پیوستن به آنها فراخوان دادند ، حقیقتا برای اینکه رهبری جنبش را بدست بگیرند ، که در مرکز آلمان و منطقه روهر و راین زبانه می کشید.

کارگران برلین ، علیرغم شکستی که بر آنها تحمیل شده بود بطور شایسته ای که می توانستند پاسخ دادند. آنجا ، مرکز ثقل از خیابانها به مجامع توده ای تغییر یافته بود. بحث و جدلهایی که در محل کارخانه ها ، ادارات ، سربازخانه ها واقع می شد ، بطور مداوم نفوذ حزب سوسیال دمکرات آلمان را کاهش می داد و تعداد نمایندگان آنرا در میان شوراها پایین آورد. تلاش حزب نوسکه برای خلع سلاح کردن سربازان و از بین بردن سازمانهای خود ، فقط این پروسه را تشدید کرد. مجمع عمومی شوراهای کارگران در برلین در 28 فوریه ، به کل پرولتاریا برای دفاع از سازمانهای خود و آمادگی برای مبارزه فراخوان داد. کوشش های حزب سوسیال دمکرات آلمان برای ممانعت از این قطعنامه بوسیله نمایندگان خود عقیم ماند.

این مجمع ، کمیته اجرائی خود را دوباره انتخاب کرد ، حزب سوسیال دمکرات آلمان اکثریت خود را از دست داد. در انتخابات بعدی این ارگان در19 آپریل ، تعداد نمایندگان حزب کمونیست آلمان به همان میزان نمایندگان حزب سوسیال دمکرات آلمان بود. در شوراهای برلین ، جریان به نفع انقلابیون بود.[24]

دریافتن اینکه کارگران تنها در گرو اتحاد ، تشکلات متمرکز می توانند پیروز شوند ، آژیتاسیونهای عظیمی را در برلین برای انتخابات مجدد شوراهای کارگران وسربازان در سراسر کشور و فراخوان برای کنگره جدید ملی برای این نوع تشکل را آغاز کرد. علیرغم مخالفتهای هیستریک دولت و حزب سوسیال دمکرات آلمان به این پیشنهاد ، شورای سربازان به نفع این پیشنهاد اظهار علاقمندی کرد. سوسیال دموکراتها تلاش برای بدست آوردن زمان کردند ، و از مشکلات عملی در [کمبود] زمان ، برای تحقق کردن چنین طرحهائی کاملا آگاه بودند.

اما ، جنبش در برلین با مسئله خیلی عاجلی روبر شده بود. فراخوان حمایت از کارگران در مرکز آلمان. مجمع عمومی شورای کارگران برلین در سوم مارس برای تصمیم در مورد این پرسش بر گزار شد. حزب سوسیال دمکرات آلمان می دانست که شبح هفته ژانویه آرام بر سر کارگران پایتخت در حال گشت و گذار است و مصمم بود از اعتصاب عمومی جلوگیری بعمل آورد. کارگران هم در اول واقعا مردد بودند ، انقلابیون ، برای همبستگی با مرکز آلمان تبلیغ و ترویج میکردند و به تدریج مسیر جریان را عوض کردند. نمایندگان تمام واحد های اصلی صنعتی شهر به اجلاس شوراها فرستاده شدند تا اطلاع دهند که قبلا در مجامع عمومی کارگری در کارخانه ها تصمیم گرفته شده است که کارها را بخوابانند. روشن شد که در آنجا ، کمونیست ها و مستقلین چپ ، اکثریت کارگران را در پشت سر خود داشتند.

اعتصاب تقریبا کل برلین را فرا گرفته بود. کار فقط در واحد هایی که بوسیله شورای کارگران معین شده بود (آتش نشانی ، آب ، برق ، گاز، بهداشت ، تولیدات موادغذایی) جریان داشت. حزب سوسیال دمکرات آلمان و سخنگوی روزنامه «به پیش» بسرعت اعتصابات را محکوم کردند و از آن نمایندگان که از اعضای خود او بودند ، خواستند که چنین کاری را بکنند. نتیجه آن شد که: این نمایندگان بر علیه مواضع حزب خود اعلام [مواضع] کردند. علاوه بر آن ، چابگرها ، کسانیکه تحت تاثیر شدید سوسیال دموکراسی بودند و از جمله تعداد معدودی مشاغل که تا به حال به اعتصاب نپیوسته بودند ، حالا در اعتراض به نگرش حزب سوسیال دمکرات آلمان به اعتصاب ملحق شدند. به این ترتیب بخش بزرگی از کمپین نفرت ضد انقلاب به سکوت کشیده شد.

علیرغم همۀ نشانه هائی از بهبودی ، زخم ژانویه ثابت کرد که مهلک بود. اعتصابات عمومی در برلین خیلی دیر آمد ، درست زمانی که اعتصابات در مرکز آلمان پایان می گرفتند. بدتر از آن ، کمونیست ها از شکست ماه ژانویه واقعا دچارپریشانی شدند ، و از شرکت جستن در رهبری اعتصابات در کنار سوسیال دموکراتها امتناع ورزیدند. وحدت جبهۀ اعتصاب منجر به تفرقه گشت. تجزیه و خرابی روحیه گسترده شد.

و این همان لحظه ای بود که نیروهای «فریکورپس» به برلین هجوم آوردند. با درس گرفتن از حوادث ماه ژانویه کارگران بجای تجمع در خیابانها در کارخانه ها تجمع کردند. بجای حمله سریع به کارگران ”فریکورپس» اول به سربازخانه ها و شوراهای سربازان تاخت ، برای شروع با هنگ هائی آغاز کرد که از سرکوب کارگران در ماه ژانویه ممانعت کرده بودند و کسانیکه کوچکترین همبستگی با جمعیت کارگران کرده بودند. فقط بعد از اتمام اینها بود که به طرف کارگران برگشتند.

همانگونه که در ژانویه انجام شد ، اعدام های شتاب زده در خیابانها صورت گرفت ، انقلابیون کشته شدند (درمیان آنها لئوجوکیش قرار داشت) و اجساد آنها به درون رودخانه «سِپری» پرتاب شد. این دفعه ترور سفید مخوف تر از ژانویه بود و ادعا می شود که بیش ازهزار نفر جان باختند. مناطق کارگری «لیشتن بری» واقع در قسمت شرقی مرکز شهر به وسیله نیروی هوایی بمباران شد.

با توجه به مبارزات ماه ژانویه و مارس ، ریچار مولر نوشت: " این عظیم ترین قیام پرولتاریای آلمان بود ، کارگران ، کارکنان ، کارمندان دولت و حتی قسمتی از خرده بورژوازی طبقه میانی ، در مقیاسی که قبلا هرگز به این حد نرسیده بود و پس از آن فقط یکبار دیگردر جریاتن کودتا ، تودۀ مردم تا این حد دست به اعتصاب عمومی زدند. نه فقط در نواحی از آلمان که در اینجا به آن تمرکز شده ، بلکه در «ساکسونی» در «بادن» و «بواریا» و هرجائیکه موج انقلاب اجتماعی بر علیه دیوارتولید سرمایه داری و نظم دارایی بر خورد کرده بود ، به دفاع از اعتصاب برخاستند. توده های کارگر گام هایی بلند در راه شرایط تغییرات سیاسی نوامبر 1918 بر می داشتند".[25]

با این حال:

" مصیبت ناشی از اقدام ژانویه هنوز بار سنگین خود را برجنبش انقلابی داشت. شروع بی معنی و عواقب فاجعه بار آن ، جدایی که بین کارگران برلین بوجود آورده بود و پس از آن ، هفته ها کار سر سخت توانست تا مجددا آنها را به مبارزه برگرداند. اگر توطئه ژانویه بوقوع نپیوسته بود ، کارگران برلین قادر می شدند به کمک مبارزات در «راین لند- وستفالن» و در مرکز آلمان بشتابند. انقلاب می توانست بطور موفقیت آمیزی ادامه یابد و آلمان می توانست چهرۀ کاملا جدید سیاسی و اقتصادی دیگری را نشان دهد".[26]


آیا انقلاب می توانست پیروز شود؟

شکست پرولتاریای جهانی برای جلوگیری از جنگ جهانی اول شرایط سختی را برای پیروزی انقلاب ایجاد کرد. در مقایسه با یک انقلاب که در درجۀ اول در پاسخ به بحران اقتصادی است ، انقلاب بر علیه جنگ جهانی با مشکلات اساسی روبرو است. در مرحله اول ، جنگ میلیون ها نفراز کارگران را کشت یا معلول کرد ، که بسیاری از آنها با تجربه و سوسیالیستهائی با آگاهی طبقاتی بودند. در مرحلۀ دوم ، بر خلاف بحران اقتصادی ، بورژوازی می تواند چنین جنگی را متوقف کند ، زمانیکه ادامۀ آن ، سیستم را مورد تهدید قرار می دهد. این امر در نوامبر 1918 اتفاق افتاد. یک جدائی بین طبقه کارگر هر کشوری بوجود آورد ، بین کسانیکه به آتش بس قانع شده بودند و آنهایی که فقط سوسیالیسم مسائل آنها را حل می کرد. ثالثا ، پرولتاریای جهانی ابتدا توسط خود جنگ و سپس بین کارگران کشوری که "شکست خورده بودند" و کارگران کشوری که "پیروزی شده بودند" ، تقسیم شده بود. هیج تصادفی نیست که موقعیت انقلابی در جائیکه جنگ از دست داده شده بود ، بوجود آمد.(روسیه ، اطریش ، مجارستان ، آلمان) و نه در میان قدرت های اصلی متحدین (انگلستان ، فرانسه ، آمریکا).

اما آیا این بدین معنی است که امکان پیروزی انقلاب پرولتری ، در چنین شرایطی از همان ابتدا غیر ممکن بود؟ ما خاطر نشان می کنیم که این یکی از استدلالات اصلی بود که سوسیال دموکراسی برای توجیه نقش ضد انقلابی خود پیش کشیده بود. اما در واقعیت ، این از قضیه فاصلۀ زیادی داشت.

اولا ، هر چند که "جنگ بزرگ" چه بصورت فیزیکی یا روحی کارگران را تضعیف کرد ، اما این طبقه را از هجوم قدرتمند انقلابی بر علیه سرمایه داری باز نداشت. حمام خون اعمال شده عظیم بود ، اما کمتر از صدمۀ ناشی از جنگ جهانی دوم بود وهیچ قیاسی هم ، که جنگ سوم جهانی با سلاحهای اتمی که دربر دارد ، نمی توان کرد.

ثانیا ، اگرچه بورژوازی می تواند جنگ را متوقف کند ، اما این بدین مفهوم نیست که می تواند نتایج مادی و پیامدهای سیاسی آنرا از بین ببرد.

عواقب ناشی از اینها ، فرسودگی ابزارالات تولیدی ، ازهم پاشیدگی اقتصادی و استثمار بیش از حد از طبقه کارگر اروپا بود. بویژه در کشور های شکست خورده ، پایان جنگ منجر به ارتقاء سریع استانداردهای زندگی تودۀ جمعیت به قبل از جنگ نشد و عکس آن اتفاق افتاد. اگر چه تداوم مطالبۀ ، "ملی کردن صنایع" خطر انحراف مبارزات کارگران از مبارزه برای تسخیر قدرت به طرف نوعی پروژۀ خود گردانی را داشت که مورد علاقۀ جریانهای ، آنارشیستی و سندیکالیستی بود ، اما در سال 1919 در آلمان ، نیروی محرکۀ اصلی پشت سر این مطالبه ، نگرانی برای بقای فیزیکی طبقه کارگر بود. کارگران بیشتر و بیشتر متقاعد شدند که سرمایه نمی تواند ، مواد غذائی ، ذغال سنگ و غیره را با قیمت مناسبی و بقدر کافی تولید کند تا تودۀ جمعیت بتوانند زمستان را به سر کنند و خطر شروع بیماری و عفونت وجود دارد ، پرولتاریا مجبور بود خود این معضلات را بدست بگیرد قبل از آنکه دیر شده بود.

در این مفهوم ، مبارزه بر علیه جنگ ، با پایان یافتن خود جنگ ، خاتمه نیافت. علاوه بر این ، تاثیر جنگ بر آگاهی طبقاتی عمیق بود. آن تصویر قهرمانانه را از جنگ مدرن ربود.

ثالثا ، شکاف ایجاد شده بین کارگران در کشورهای "شکست خورده" و "پیروز شده" از جنگ ، چیره شدنی نبود. در کشور بریتانیای کبیر به طور خاص ، در خلال و پایان جنگ ، جنبش اعتصابی قدرتمندی وجود داشت. قابل توجه ترین جنبه از سال 1919 ، "سال انقلاب" در مرکز اروپا ، غیبت نسبی پرولتاریای فرانسه صحنه بود. کجا بود بخشی از طبقه که از سال 1848 تا کمون پاریس در سال 1871 پیشاهنگ قیام پرولتری بود؟ تا حدود زیادی به جنون میهن پرستی بورژوازی مربوط می گردد ، که به کارگران "خودش" دور جدیدی از رفاه بر اساس غرامت جنگی از آلمان را وعده داده بود. آیا هیچ پاد زهری برای چنین سم ناسیونالیستی وجود نبود؟ بله که وجود داشت. پیروزی پرولتاریای آلمان پاد زهر آن بود.

در سال 1919 آلمان حلقه اتصال حیاتی بین انقلاب در شرق وخواب سبک آگاهی طبقاتی در غرب بود. کارگران اروپایی در سال 1919 آموزش سوسیالیستی دیده بودند. عقیده راسخ آنها به لزوم و امکان سوسیالیسم ، هنوز با ضد انقلاب استالینیستی تحلیل نرفته بود. پیروزی انقلاب در آلمان می توانست ، توهم به امکان بازگشت به ثبات "آشکار" قبل از جنگ جهانی را ضعیف کند. از سر گیری نقش رهبری مبارزۀ طبقاتی بوسیله کارگران آلمانی ، بطور فوق العادی می توانست اعتماد به آینده سوسیالیسم را تقویت کند.

اما ، آیا پیروزی انقلاب در آلمان یک امکان واقعبینانه بود؟ انقلاب نوامبر 1918 قدرت و شجاعت طبقه و اما همچنین توهمات ، ابهامات و تردید عظیم آن را آشکار کرد. اما این مسئله ، اصلا کمتر از وضعیت انقلاب فوریه 1917روسیه نبود. در ماههائی که به دنبال داشت انقلاب روسیه پتانسیل عظیمی از بلوغ و ترقی را نشان داد که منجر به پیروزی در اکتبر شد. اما در آلمان ، از نوامبر 1918 به بعد ، علیرغم پایان جنگ ، ما همان شباهت در پروسۀ بلوغ را می بینیم. در سه ماهۀ اول سال 1919 ما شاهد گسترش اعتصابات توده ای می شویم ، که کل طبقه را به مبارزه می کشد ، نقش فزایندۀ شوراهای کارگری و انقلابیون در درون آنها و شروع تلاش برای ساختن تشکیلات مرکزی و هدایت جنبش بوضوح دیده می شود ، این نقش ضد انقلابی حزب سوسیال دمکرات آلمان و اتحادیه کارگری و همچنین تاثیر محدود کننده ای که سرکوب دولتی داشته است رت به شکل مترقی آشکار کرد.

در این دوره از سال 1919 قیام های محلی و "شورای جمهوریها" در شهرهای ساحلی در«بایرن» و در جاهای دیگر برچیده شد. این حوادث ضمنی ، سرشار از مثالهایی از قهرمانی کارگران و درسهایی تلخ برای آینده است. برای برآمد انقلاب درآلمان ، اینها قطعی نبودند. مراکز تعیین کننده در جای دیگری قرار داشت. اولین مسئله ، تمرکز عظیم صنعت در جایئکه امروزه ایالت «راین- وستفالن» نامیده می شود ، بود. در نگاه بورژوازی ، این ناحیه توسط گونه های شیطانی از نوع ارازل سکنا گزیده بود ، کسانیکه هرگز روشنایی روز را ندیده بودند و زندگی آنها ماورای مرزهای تمدن بشری قرار داشت. [بورژوازی] بسیار مخوف شد ، زمانیکه آنها فوج عظیمی از نظامیان با یونیفورم خاکستری را دیدند که در حال پخش شدن در شهرها بودند ، جایئکه در آنجا خورشید کمتر می درخشد ، جایئکه بارش برف در آنجا سیاه رنگ است ، [تو گوئی] از درون معادن و کوره ها بیرون می آید. [بورژوازی] وحشت زده ، حتی بیشتر وحشت زده می شد ، زمانیکه این سربازان با آگاهی آشنا می شدند ، گرمی انسانیت ، حس همبستگی و نظم و انضباط این ارتش دیگر نه بعنوان گوشت دم توپ درجنگ امپریالیستی و برای تولید جنگ ، بلکه بازیگران اصلی در جنگ طبقاتی خود بودند. نه در سال 1919 و نه در سال 1920 ترکیبی از نظامیان بیرحم و گروه مزدور «فریکورپس» نتوانست این دشمن را در زمین خود نابود کند. تنها پس از دفع توطئۀ «کاپ» در سال 1920 مغلوب شدند. این کارگران با فرستادن "ارتش سرخ روهر" به خارج از شهر به منظور یک نبرد متعارف در کنار دودکش های زغال سنگ ، اشتباه کردند.

دومین مسئله در مرکز آلمان با طبقۀ کارگر خیلی مسن و با تجربه که از سنت های سوسیالیستی متاثر بودند ، قرار داشت.[27] [مرکز آلمان] قبل و در خلال جنگ جهانی اول ، دهها هزار نفر از کارگران جوان و بدون تجربه ولی مبارزه جو ، رادیکال و پر از احساسات همبستگی را به خود جذب کرد. صنعت مافوق مدرن از قبیل مواد شیمیایی و تولیدات هواپیمایی در آنجا مستقر شده بود. این بخش همچنین در سال 1920 «توطئۀ کاپ» وعملیات مارس 1921 بیشتر درگیر مبارزات گسترده شد.

اما اگر روهر ، راین و مرکز آلمان ، ششها ، قلب و ارگان گوارشی انقلاب بودند ، برلین مغز آن بود. سومین شهر بزرگ در جهان (بعد از نیویورک و لندن) ، برلین چیزی شبیه به دره سلیکون در اروپای آن روز بود. اساس رشد اقتصادی آن بر نیروی کار ماهر و آموزش دیده قرار داشت. نیروی کاری با آموزشهای بلند مدت سوسیالیستی که در پروسۀ تشکیل حزب طبقاتی خود بود.

در سه ماهۀ اول سال1919 تسخیر قدرت هنوز دردستور کار روز قرار نداشت. وظیفۀ آن لحظه کسب زمان ، به منظور اینکه انقلاب در درون کل طبقه به بلوغ برسد و همچنین اجتناب از یک شکست قطعی بود. زمان در این لحظات تعیین کننده در کنار پرولتاریا قرار داشت. آگاهی طبقاتی عمیقتر می شد ، پرولتاریا تلاش می کرد ارگانهای لازم برای پیروزی خود را ایجاد کند - حزب ، شورا. گردانهای اصلی طبقه به مبارزه پیوسته بودند.

اما از طریق شکست ژانویه 1919 در برلین ، زمان بطرف بورژوازی چرخید. شکست برلین دردو قسمت است: ژانویه و مارس-آپریل 1919. اما شکست ژانویه قطعی بود بخاطر آن که تنها یک شکست فیزیکی نبود بلکه یک شکست روحی بود. وحدت بخشهای تعیین کننده از طبقه در اعتصاب توده ای ، نیرویی بود که میتوانست استراتژی نیروی ضد انقلاب را خنثی کند و مسیر منتهی به قیام را بگشاید. اما این پروسه یکپارچگی - مشابه با آنچه که در پایان تابستان سال 1917در مقابل توطئه کورنیلف در روسیه انجام گرفت ، بیشتر ازهمه به دو فاکتور بستگی داشت: حزب طبقاتی و بودن کارگران در پایتخت. بورژوازی موفق شد در استراتژی خود با هدف پیشگیری ، جراحات جدی بر عناصر تعیین کنندۀ آن وارد کند. شکست انقلاب در آلمان درمواجهه با "روز کورنیلف" ، بیش از هر چیزی ناشی از شکست خود در مواجهه با نسخۀ آلمانی "روزهای ژوئیه" بود.[28]

بارزترین تفاوت با روسیه غیبت حزب انقلابی ، که قادر به فرموله کردن و دفاع از یک سیاست منسجم و شفاف در برابر طوفان های اجتناب ناپذیر ناشی از انقلاب و واگرایی ها در درون صفوف خود باشد ، بود. همانطور که ما در مقاله قبلی گفتیم ، انقلاب می توانست در روسیه بدون تشکیل حزب طبقاتی جهانی پیروز گردد - اما نه در آلمان. به همین دلیل است که ما یک مقالۀ کامل از این مقالات را به کنگره موسس حزب کمونیست آلمان اختصاص دادیم. این کنگره خیلی از مسائل را فهمید ولی نه مسئله حاد زمان را. اگرچه تجزیه و تحلیل از شرایط حاضر ، ارائه شده بوسیله روزا لوکزامبورگ رسما به تصویب رسیده بود ، ولی در واقعیت خیلی از نمایندگان دشمن طبقاتی را ناچیز گرفته بودند. اگرچه به شدت اصرار برنقش توده ها داشتند اما دیگاه آنها در مورد انقلاب ، هنوز تحت تاثیر نمونه هائی از انقلاب بورژوائی در گذشته بود. تسخیر قدرت بوسیله بورژوازی بود ، اما [در احزاب بورژوائی] آخرین مرحله برای تسخیر قدرت ، پیشاپیش توسط قدرت اقتصادی او مهیا شده بود. از آنجائیکه پرولتاریا ، بعنوان طبقه استثمار شده ، بدون داشتن مالکیت نمی تواند انباشت ثروت داشته باشد ، لذا پیروزی خود را باید از طریق دیگر مهیا کند. او باید آگاهی ، تجربه ، تشکیلات خود را جمع آوری کند. او باید فعالانه یادبگیرد که سرنوشت خود را خودش در دستش گیرد.[29]


اقتصاد زمان انقلاب

شیوه تولید سرمایه داری ، ماهیت انقلاب پرولتری را تعیین می کند. انقلاب پرولتری راز شیوه تولید سرمایه داری را آشکار می سازد. همکاری طی مراحل مختلف تولید و صنعتی شدن موجب می شود که ، سرمایه داری نیروهای مولده را که پیش شرط جامعه بی طبقه است را ارائه دهد. این کار از طریق ایجاد ارتباط در نیروی کار بوجود می آید. این "بهم پیوستگی کار" خالق ثروت است ، خود برده روابط مالکیت سرمایه داری ، خصوصی ، رقابتی ، و تملک هرج و مرج از ثمرۀ نیروی کار مشترک است. انقلاب پرولتری مالکیت خصوصی را منسوخ می کند ، به این مفهوم است که تملک را در راستای ماهیت خود تولید می باشد. تحت سلطۀ سرمایه ، پرولتاریا از همان ابتدا شرایط مادی برای آزادی خود را خلق می کند. اما قبرکن جامعه سرمایه داری ، تنها زمانی می تواند ماموریت تاریخی خود را کامل کند ، که انقلاب پرولتری خود محصول "کار مشترک" ، ازعمل کارگران جهان باشد که بصورت یک فرد تجسم یافته و سخن می گوید. رنج جمعی از کار مزدی باید تبدیل به آگاهی جمعی در مبارزۀ مشترک شود.

به هم پیوستن در مبارزه ، هم برای طبقه بعنوان کل و هم برای اقلیت های انقلابی خود ، زمان می برد. در روسیه مبارزه برای "یک نوع جدیدی ازحزب طبقه" بیش از دوازده سال طول کشید ، از سال 1903 و از خلال اعتصابات توده ای 1906- 1905 و در آستانۀ جنگ جهانی اول تا روزهای خیره کننده 1917. در آلمان و در کشورهای غربی بمفهوم کل ، زمینۀ جنگ جهانی اول و شتاب بی رحمانه از تاریخ ، فرصت لازم برای بلوغ یافتن را محدود کرده بود. آگاهی و ارادۀ بورژوازی بعد از آتش بس سال 1918 زمان مناسب را بیشتر کاهش داد.

ما بارها در این سلسله مقالات در بارۀ تزلزل طبقه و پیشقراول انقلابی آن در اعتماد به نفس خود از طریق فروپاشی بین الملل سوسیالیست درمواجهه با بروز جنگ صحبت کرده ایم. این چه معنی دارد؟

جامعه بورژوازی مسئله اعتماد به نفس را بعنوان اعتماد به نفس فرد به قدرت خود درک می کرد. این تصور فراموش می کند که گونۀ انسانی ، بیشتر ازهر گونۀ شناخته شده دیگر ، به جامعه برای بقا و پیشرفت خود وابسته است. تمام این مسائل ، بیشتر از این هم برای پرولتاریا حقیقت دارد ، کار مشترک ، چیزی که تولید می کند و مبارزه می کند نه فردی ، بلکه جمعی است ، چیزی که به ارمغان می آورد نه انقلابیون فردی بلکه سازمانهای انقلابی است. ناتوانی کارگران بصورت فردی ، بسیار شدیدتر از سرمایه دارمنفرد ، یا حتی ما لکین منفرد کوچک است ، [پرولتاریا] خود را در مبارزه به شکل واقعی نشان می دهد ، قدرت پنهان نهفته در طبقه را آشکار می سازد. ذات جامعۀ کمونیستی آینده نیازمند یک آینده نگری جمعی است که در آن تائید آگاهانه از جامعه ، برای اولین بار اجازۀ رشد کامل فردیت را امکان پذیر می سازد. اعتماد به نفس فرد متضمن اعتماد به نفس کل است. اعتماد به نفس دوجانبه ازاعضای جامعه در مبارزه.

به عبارت دیگر ، تنها از طریق به هم پیوستن وحدت در مبارزه است که طبقه می تواند شجاعت و اعتماد به نفس لازم را برای پیروزی تکامل دهد. تنها به شیوه ای جمعی می تواند سلاح نظری و تحلیلی را بطور کافی تیز نماید. اشتباهات نمایندگان در لحظۀ تعیین کننده در برلین ، در حقیقت محصول عدم بلوغ و ناپختگی در توانایی جمعی حزب جوان طبقه به مثابه کل بود.

پافشاری ما بر طبیعت جمعی از مبارزۀ پرولتری به هیچ وجه منکر اهمیت نقش افراد در تاریخ نیست. تروتسکی در تاریخ انقلاب روسیه نوشت که: بدون لنین ، بلشویک ها در تشخیص دقیق زمان مناسب قیام در اکتبر 1917 خیلی دیر عمل می کردند. حزب زمانی نزدیک بود "میعاد با تاریخ" را از دست بدهد. اگر حزب کمونیست آلمان ، بجای فرستادن کارل لیبکنخت و ویلیام پیک ، تحلیل گران روشن خود روزا لوکزامبورگ و لئو یوگیش را به دفتر مرکزی «اِمیل اِشورن» در پنجم ژانویه فرستاده بود ، احتمالا نتیجۀ تاریخی آن متفاوت می شد.

ما اهمیت نقش لنین و روزا لوکزامبورگ را در مبارزات انقلابی آن زمان انکار نمی کنیم ، چیزی که ما انکار می کنیم این است که نقش آنها بیش از همه محصول نبوغ فردی آنها بوده است. اهمیت آنها بیش ازهمه از ظرفیت جمعی آنها ناشی می شد ، همانند یک منشور تمام نورهایی را که از طبقه و حزب می تابد ، بعنوان یک کل متمرکز و هدایت می کرد. نقش غم انگیز روزا لوکزامبورگ در انقلاب آلمان ، بیانگر این واقعیت است که نفوذ او بر حزب در لحظات تعیین کننده به اندازه کافی زیاد نبود و به این واقعیت پیوند خورده بود که جنبش در آلمان هنوز هم از انزوای خود از بقیه پرولتاریای جهان رنج می برد و این تجربه جنبش بین المللی ، در روزا لوگزامبورگ تجسم یافته بود.

ما می خواهیم تاکید کنیم که تاریخ یک پروسه باز است و شکست اولین موج انقلاب جهانی ، یک نتیجه گیری قبلی نیست ، و قصد ماهم تعریف قصۀ "چه می توانست بشود" نیست. در تاریخ راهی برای بازگشت وجود ندارد و تنها راه به جلو است. در نگاه به گذشته ، مسیر تاریخی همیشه "اجتناب ناپذیر" است. اما ما در اینجا عزم و اراده ، یا فقدان عزم و اراده از پرولتاریا را فراموش کردیم ، توانائی او در درس گیری و متحد کردن نیروهای خود در سطح بین المللی ، بخشی از این معادله است. به عبارت دیگر ، آن چه را که "اجتناب ناپذیر" می شود ، همچنین به ما بستگی دارد. تلاش ما به سمت هدف آگاه ، جزء فعال معادله از تاریخ است.

در قسمت بعدی ، فصل پایانی از این سلسله مقالات ، ما از عواقب عظیم شکست انقلاب آلمان و ملاحظه ارتباطی این حوادث برای امروز و فردا را بررسی خواهیم کرد.



نویسنده: Steinklopfer
مترجمین: م الوند - فیــروز


توضیحات مترجمین:

[I] «فریکورپس» ، در اصل یک عنوان برای واحدهای نظامی سبک تر که بطور داوطلب انتخاب می شوند و خودشان را به جنگ چریکی اختصاص میدهند ، اطلاق می شود. چیزی شبیه بسیج در ایران.

[II] توطئه کاپ نوعی کودتای دولتی و دست راستی بود که توسط «کاپ» و «لوت وتیز» در 12 مارس 1920 در برلین صورت گرفت.



یاداشتها:

[1] این اتحاد بین ارتش و حزب سوسیال دموکرات ، که برای به پیروزی رسیدن ضد انقلاب تعیین کننده بود ثابت کرد ، که بدون حمایت بورژوازی بریتانیا ، خود چنین امکانی را نداشته است. درهم شکستن قدرت قشر نظامی پروس یکی از اهداف جنگ در لندن بود. این هدف به منظور اینکه نیروهای ارتجائی را تضعیف نکند رها شد. در این مفهوم ، صحبت کردن در مورد اینکه اتحاد بین بورژوازی آلمان و بریتانیا به عنوان ستون بین المللی ضد انقلاب روز بودند ، نمی تواند اغراق آمیز باشد. ما به این سوال در آخرین قسمت از این سری مقالات باز خواهیم گشت.

[2] هزاران اسیر روسی و دیگر اسرای جنگی علیرغم پایان جنگ هنوز توسط بورژوازی آلمان محکوم به کار اجباری بودند. آنها فعالانه در انقلاب در کنار برادران و خواهران هم طبقاتی آلمانی خود شرکت کردند.

[3] این ساختمان باروک به یاد ماندنی ، که از جنگ جهانی دوم جان سالم به در برده بود ، از طرف جمهوری دموکراتیک آلمان منهدم شد و با "کاخ جمهوری" استالینیستی جایگزین گردید. بالکنی که از آن لیبکنخت جمهوری سوسیالیستی را در روز انقلاب نوامبر اعلام کرد ، از قبل برداشته شد و در نمای مجاور از "شورای دولتی جمهوری دموکراتیک آلمان" یکپارچه شد. به این ترتیب ، جایی که لیبکنخت فراخوان به انقلاب جهانی را داده بود به یک نماد ملی "سوسیالیسم در یک کشور" تبدیل شد.

[4] این ساختمان ، واقع در پشت کاخ ، هنوز هم وجود دارد.

[5] این توسط ، نویسنده آلفرد دوبلین در کتاب خود کارل و روزا فرموله شده ، در آخرین بخش از رمان خود که در چهار جلد است. او به عنوان یکی از هواداران جناح چپ حزب سوسیال دمکرات مستقل آلمان ، یکی از شاهدان عینی انقلاب در برلین بود. گزارشات به یاد ماندنی او که دردهۀ 1930 نوشته شده است که در آن سردرگمی و ناامیدی از پیروزی ضد انقلاب را مشخص شده است.

[6] در دورۀ بازسازی مرکز شهر پس از سقوط دیوار برلین ، تونلهای فرار از دولت های مختلف درقرن بیستم از خاک در آورده شد ، این آثار تاریخی به وحشت از طبقۀ حاکم ، در هیچ نقشۀ رسمی مشخص نشده بود ،. گزارش نشده بود که تونل های جدیدی ساخته شده است.

[7] همبستگی اعتصابات ، تظاهرات و اشغال ساختمان ها در بعضی از شهرستانها ، از جمله هامبورگ ، اشتوتگارت و دوسلدورف بودند.

[8] نمایندگان انقلاب در کارخانه ها (نگاه کنید به مقالات قبلی از این سری مقالات).

[9] این پیشرفت ، در حال حاضر توسط ریچارد مولر در تاریخ خود از انقلاب آلمان مستند شده است ، نوشته شده در دهه 1920 است. امروز توسط مورخان بعنوان یک واقعیت پذیرفته شده است.

[10] جلد سوم از تاریخ انقلاب آلمان از مولر: جنگ داخلی در آلمان. صفحات 36-35

[11] مولرهمانجا ، صفحۀ 33 ، ریچارد مولر یکی از با تجربه ترین و با استعداد ترین رهبران جنبش بود. شباهت های زیادی بین نقشی که مولر در آلمان و تروتسکی در سال 1917 در روسیه بازی کرد ، وجود دارد. هر دو رئیس کمیته اجرائی شوراهای کارگران در پایتخت بودند. هر دو تبدیل به تاریخ از انقلاب شدند که آنها به طور مستقیم در آن دخالت داشته اند. دردناک است دیدن جمعبندی که در آن ویلهلم پیک هشدارهای یک چنین رهبر با تجربه و مسئولی را رد می کند.

[12] شش مخالف عبارت بودند از:Müller ، Däumig ، Eckert ،Malzahn ، Neuendorf و Rusch.

[13] مورد «لمگن» ، یک ملوان انقلابی ، باورنکردنی است ، اما متاسفانه درست است. پس از شکست تلاش های مکرر خود در مصادره بانک دولت ، (یکی از کارمندان به نام «همبرگر» صحت امضای او را زیر سوال میبرد) بیچاره «لمگن» چنان روحیه خودش را باخت که به خانه رفت و به رختخواب خود خزید.

[14] دقیقا این تدبیر در ملاء عام توسط حزب کمونیست آلمان ، به ویژه در ارگان مطبوعاتی خود پرچم سرخ ارائه شده است.

[15] بخش ویژه ای از برنامه که اعلام کرده بود حزب تنها زمانی که حمایت تودۀ عظیم پرولتاریا را دارد ، اقدام به کسب قدرت خواهد کرد.

[16] برای نمونه تورینگن ، منطقۀ اشتوتگارت یا دره راین ، سنگر مقاوم و طولانی مدت در جنبش مارکسیستی بود.

[17] «هلوتها» مردمان بومی لاکونیا و میسینیا (مناطقی از اسپارتا در یونان) بودند. وابسته به زمین ، اکثریت آنها در بخش کشاورزی کار می کردند و از لحاظ اقتصادی شهروندان «اسپارتائی» را حمایت می کردند. آنها طبق مرسومات مورد بد رفتاری ، تحقیر و حتی قتل عام واقع می شدند: هر پائیز در جریان سنت کریپتیا ، آنها می توانستند توسط یک شهروند «اسپارتا» به قتل برسند بدون اینکه ترسی از واکنش داشته باشند.

[18] تمرکز یافته در اطراف رودخانۀ «روهر» و «وپُر».

[19] در 22 فوریه کارگران کمونیست در شهر «مول هیم» در روهربه یک جلسه عمومی از حزب سوسیال دموکرات با مسلسل حمله کردند.

[20] مولر جلد سوم ، صفحات 142و 141.

[21] استان زاکسن ، تورینگن و ساکسون- آنهالت. مرکز ثقل در شهرهال و در نزدیکی کمربند شیمیایی در اطراف تاسیسات غول پیکر لونا قرار داشت.

[22] اصطلاح "جمهوری وایمار" ، دوره ای از تاریخ آلمان 1933 - 1919 را شامل می شود.

[23] مولر ، همانجا صفحۀ 146.

[24] در هفته های اول انقلاب ، حزب سوسیال دمکرات مستقل آلمان و اتحادیه اسپارتاکیستها تنها مورد حمایت یک چهارم کل نمایندگان قرار گرفتند. سوسیال دموکراتها سلطۀ زیادی داشتند. اعضای نمایندگان حزب در برلین که در آغاز سال 1919 انتخاب شدند به شرح زیر است:

28 فوریه : حزب سوسیال دمکرات مستقل آلمان 305 ؛ سوسیال دموکراتها271 ، حزب کمونیست آلمان 99 ، دموکرات ها 95.

19 آپریل: حزب سوسیال دمکرات مستقل آلمان 312 ؛ سوسیال دموکراتها 164، حزب کمونیست آلمان 103 ، دموکرات ها 73.

لازم به ذکر است که حزب کمونیست آلمان در طی این مدت تنها می توانست در پنهان کاری عمل کند ، و این که تعداد قابل توجهی از نمایندگان حزب سوسیال دمکرات مستقل آلمان در واقع از کمونیست ها هواداری میکردند و به زودی میخواستند به صفوف آنها بپیوندند.

[25] همانجا ، مولر صفحۀ 161.

[26] همانجا صفحۀ 154.

[27] تصادفی نیست که بچه ها از جنبش مارکسیستی در آلمان با نام شهرهای آیشناخ ، گوتا ، ارفورت و تورینگن مرتبط شده اند.

[28] روزهای ژوئیه سال 1917 یکی از لحظات مهم بودند ، نه تنها در انقلاب روسیه بلکه در تاریخ جنبش کارگری. در4 ژوئیه یک تظاهرات مسلحانه ، نیم میلیون نفری نیرومند ، رهبران شورای پتروگراد را محاصره کردند و از آنها درخواست نمودند تا قدرت را بدست گیرد. اما بطور مسالمت آمیز در شب در پاسخ به درخواست تجدید نظر بلشویکها پراکنده شدند. در5 ژوئیه نیروهای ضد انقلاب شهر را بدست خود گرفتند و شروع به شکار کردن بلشویکها و مبارزین نمودند. با این حال ، با اجتناب از مبارزه برای کسب قدرت ، پیش از آنکه طبقه به عنوان یک کل هنوز برای آن آماده نبود ، پرولتاریا توانست به عنوان یک کل نیروهای انقلابی خود را دست نخورده نگه دارد. این مسئله برای پرولتاریا آن امکان را ساخت که از حوادث درس های ضروری را بگیرد ، بطور مشخص درک آنها از ماهیت ضد انقلابی دموکراسی بورژوایی و چپ نو سرمایه: یعنی منشویکها و سوسیال رولوشنرها که به منافع کارگران و دهقانان فقیر خیانت کرده بودند و به اردوگاه دشمن منتقل شده بودند. هرگز خطر به اندازۀ این 72 ساعت بزرگ و چشمگیر نبود ، شکست قطعی پرولتاریا و انحلال حزب بلشویک. در هیچ زمان دیگری [از تاریخ] اعتماد عمیق پرولتاریا به پیشرفته ترین گردانهای خود در حزب طبقه ، پیشتاز کمونیست ، این چنین با اهمیت نبوده است.

پس از شکست کارگران در ماه ژوئیه ، بورژوازی فکر می کرد می تواند به کابوس وحشت خود از انقلاب پایان دهد. بدلیل تقسیم کار بین بلوک "دموکراتیک" کرنسکی و بلوک آشکارا ارتجاعی از رهبری ارتش کرونیلف ، بین ماههای اوت و اوایل سپتامبر طبقه ی حاکم کودتائی را سازمان داد که در آن سعی در استفاده از قزاق و هنگ قفقاز که هنوز هم به نظر می رسید به قابل اعتماد باشند ، در مقابل شوراها کرد. تلاش یک شکست مفتضحانه بود. واکنش گسترده ای از کارگران و سربازان ، سازمان استوار آنها ، کمیته برای دفاع از انقلاب که بعدها تبدیل به کمیتۀ نظامی انقلابی شوراهای پتروگراد شد و مسئولیت قیام اکتبر را بر عهده گرفت - بدان معنی است که نیروهای کرونیلف یا بدون بسیج حتی تسلیم شدند و یا بیشتر بسوی کارگران و سربازان فرار کردند.

[29] بر خلاف لوکزامبورگ ، جویچس یا مارچلوسکی که در لهستان بودند (بخشی از امپراتوری روسیه آن موقع) در دوران انقلاب 1906- 1905 ، بسیاری از کسانی که حزب کمونیست آلمان را بنیان نهادند ، فاقد تجربه مستقیم از اعتصاب توده ای و درک مشکلات صرف نظرنکردنی برای پیروزی انقلاب بودند.