تـزهائـی در بارۀ طفیلی گری
( بخش اول )



جریان کمونیست بین المللی
برگردان فارسی از صدای انترناسیونالیستی


1. جنبش کارگری در طول تاریخ خود بالاجبار با اشکال گوناگون از تاثیرات ایدئولوژهای بیگانه در صفوف خود مواجه بوده است، این ایدئولوژیها یا از طرف طبقۀ حاکم و یا از طرف خرده بورژوازی آمده است. این تاثیرات اشکال و فرمهای مختلفی در درون سازمانهای طبقۀ کارگر بخود گرفته است. در میان معروفترین و شناخته شده ترین ها، ما می توانیم اشاره کنیم به:
  • فـرقـه گـرائـی
  • فـرد گرائــی
  • اپـورتونیسم
  • سیاست ماجراجوئی
  • سیاست کودتـائـی
2. فرقه گرائی طرز بیان خاصی برای درک سازمانی خرده بورژوازی است. آن منعکس کنندۀ تصور یا جهان بینی خرده بورژوازی است که در آن خواهان پادشاه بودن در قصر کوچک خود می باشد. خود را از طریق اینکه میل دارد علائق خاص و مفهوم سازمانی را به کل جنبش ترجیح دهد، آشکار می سازد. بر طبق جهان بینی "فرقه گرائی" تشکیلات در "دنیا تک است" و نشاندهندۀ یک تحقیر شاهانه در مقابل تمامی سازمانهای درون فضای سیاسی پرولتری است، کسانی که به عنوان "رقیب" یا حتی "دشمنان" دیده می شوند. بنابراین سازمانهای فرقـه گرا از شـرکت در گفتگو یا مباحثه با دیگر سازمانها خودداری می کنند و ترجیح می دهند که به "انزوای پر زرق و برق" خود پناه ببرند و طوری رفتار می کنند که گویا سازمان دیگری وجود ندارد و یا تمام مدت آنها مطلقا اشاره دارند به این که چه چیز فرق بین این یکی و آن دیگری است بدون در نظر گرفتن اینکه با آنها در آنچه مشترک هستند.

3. فرقه گرائی همچنین می تواند از طریق نفوذ یا تاثیر خرده بورژوازی یا مستقیما از تاثیرات بورژوازی ناشی شده باشد. از طبقۀ حاکم ایدئولوژی رسمی اش را می گیرد که اشخاص را بصورت موضوعات تاریخی ببیند، چیزی که جلال "خود ساخته" و توجیه "همه علیه همه" است. اما قبل از هر چیز، این ایدئولوژی از طریق خرده بورژوازی وارد سازمانهای پرولتری می شود، بویژه از طریق عناصر تازه پرولتر شده که از قشرهای اجتماعی نظیر دهقانان و پیشه وران (این مورد بویژه در قرن گذشته اتفاق افتاد) یا از محیطهای روشنفکری و فضای دانشجوئی (همان چیزی که بویژه بعد از عروج مجدد تاریخی طبقۀ کارگر بعد از پایان دهۀ 60 میلادی واضح شده بود) هستند. فرد گرائی خود را بیان می کند عمدتا از طریق ابراز تمایل به:
  • اینکه تشکیلات را نه بعنوان کل جمعی بلکه بعنوان مجموعه ای از اشخاص می بیند، که در آن رابطۀ بین افراد بر روابط سیاسی یا بر اساسنامۀ سازمانی ارجحیت دارد؛
  • اینکه "آرزو و آمال" خود و یا "علاقمندهای" خود را قبل از نیازهای تشکیلات پیش ببرد؛
  • در نتیجه، مقاومت در برابر نظم و انضباط لازم در داخل سازمان؛
  • به دنبال "تحقق [خواستهای] شخصی" از طریق فعالیتهای مبارزاتی است.
  • با اتخاذ نگرشی همیشه خودش را در مقابل ارگان مرکزی می بیند که [ارگان مرکزی] محکوم می شود به تلاش برای خرد کردن خلاقیتهای شخصی. نگرش تکمیلی آن است که به دنبال "ارتقاء" از طریق بدست آوردن جائی در چنین ارگانهائی است؛
  • به طور کلی طرفدار یک درک نخبگانی از سازمان است، که در آن آرزوی یکی از "مبارزان درجه اول" را دارد، در صورتی که، در حال توسعۀ نگرش تحقیر به کسانی است که به آنان به دیدۀ "مبارزان درجۀ دوم" نگریسته می شود؛
4. اپورتونیسم در طول تاریخ جدی ترین خطرات را به سازمانهای پرولتری زده است و مثال دیگری از بیان تاثیر ایدئولوژی خرده بورژوائی است. یکی از نیروهای محرکه اش ناشکیبا بودن است که بیانگر دیدگاه قشر اجتماعی است که محکوم به ناتوانی است و به لحاظ تاریخی هیچ آینده ای در انتظارشان نیست. نیروی محرکۀ دیگر آن تمایل به میانجیگری بین منافع و مواضع بین دو طبقۀ اصلی متخاصم در جامعه، یعنی بورژوازی و پرولتاریا است. حتی از همان اول اپورتونیسم خودش را از طریق اینکه تمایل به قربانی کردن منافع عمومی و تاریخی پرولتاریا به توهماتی در مورد "پیروزیهای" موقتی دارد نمایان میکند. اما از آنجائیکه برای طبقۀ کارگر تقابلی بین مبارزۀ درون سرمایه داری و مبارزۀ تاریخی برای انهدام سیستم [سرمایه داری] وجود ندارد لذا سیاستهای اپورتونیستی منجر به فدا کردن منافع آنی پرولتاریا نیز می شود، بویژه زمانی که طبقۀ کارگر را مجبور می کند که با منافع و مواضع بورژوازی مصالحه کند. در تحلیل نهائی، در لحظات حساس تاریخی مانند جنگهای امپریالیستی و انقلابات پرولتری، جریانات اپورتونیستی نهایتاً به اردوگاه دشمن می پیوندند. به عنوان نمونه اکثریت احزاب سوسیالیست در طول جنگ جهانی اول و یا احزاب کمونیست در آستانۀ جنگ جهانی دوم [به اردوی دشمن پیوستند].

5. ماجراجوئی (یا "سیاست کودتائی")[1] خود را بعنوان نقطه مقابل اپورتونیسم نشان می دهد. تحت پوشش "صلابت" و "رادیکالیسم" اظهار میدارد که در هر لحظه آماده است تا حمله به بورژوازی را شروع کند، وارد حملات سرنوشت ساز شود، در حالی که شرایط برای چنین مبارزه ای برای پرولتاریا هنوز وجود ندارد. جریانی که سعی دارد از کشیده شدن طبقۀ کارگر در مبارزاتی که می تواند در شروع خود با شکست مواجه شود، ممانعت کند - و زمانی که این اعمال انجام می گیرد [ماجراجوئی] هرگز تردیدی بخود راه نمیدهد تا جریان معتبر کارگری را اپورتونیست، مایل به همکاری [با بورژوازی] بنامد و یا تا جائی پیش می رود که آنها را "خائن" می نامد.

در واقع از آنجائیکه ماجراجوئی و اپورتونیسم از همان منبع ریشه می گیرند، بی صبری خرده بورژوائی، لذا با اپورتونیسم همکاری و همگرائی داشته است. تاریخ مثالهای زیادی به خود دیده که چگونه جریانات اپورتونیستی، جریاناتی با سیاست کودتایی را حمایت کرده اند و یا خود تبدیل به جریاناتی با سیاست کودتایی رادیکال شده اند. به همان طریق در اوایل قرن بیستم، در مقابل اپوزسیون جناح چپ به نمایندگی روزا لوکزامبورگ [جناح] راست سوسیال دمکراسی آلمان از «سوسیال رولوسیونرهای» روسی که طرفدار تروریسم بودند، حمایت کردند. زمانی که حتی روزا لوکزامبورگ بر علیه یک قیام توسط کارگران برلین که پاسخی بود به تحریکات دولت سوسیال دمکرات اظهار مخالفت کرد، حزب سوسیال دمکرات مستقل آلمان که به تازه گی دولت را رها کرده بود با عجله مستقیما وارد قیام شد که با کشتار دسته جمعی کارگران و در آن میان مهمتر از همه با کشتار رهبران کمونیستی خاتمه یافت.

6. مسئولیت دائمی انقلابیون مبارزه علیه نفوذ ایدئولوژی خرده بورژوائی و بورژوائی در درون سازمان های طبقاتی پرولتری، و نیز در برابر مظاهر مختلف آن است. در واقع حتی می توان گفت که مبارزۀ اصلی جریانات انقلابی و پرولتری باید در درون سازمانهای طبقاتی پرولتری انجام گیرد. به حدی که آن [مبارزه] بسیار مشکل تر از مبارزۀ مستقیم بر علیه نیروهای رسمی اعلام شدۀ بورژوازی است.

مارکس و انگلس به چالش کشیده شد. به همین ترتیب، مبارزه با فرد گرائی، بویژه در شکل آنارشیسم آن، چیزی که نه تنها مارکس و انگلس، بلکه حتی مارکسیستهائی در درون انترناسیونال دوم را (بخصوص روزا لوکزامبورگ و لنین) بر علیه آن بسیج کرد.
مبارزه بر علیه اپورتونیسم واقعا یکی از مستمرترین و سیستماتیک ترین مبارزاتی بوده است که جریانات انقلابی از ابتدای پیدایش خود انجام داده اند:
  • بر علیه "سوسیالیزم دولتی" لاسال در طول 80-1870 میلادی.
  • در برابر همه نوع از روزیونیستهای برنشتاینی و رفرمیستها در آغاز قرن بیست.
  • بر علیه منشویکها.
  • بر علیه عقاید بینابینی کائوتسکی، بلافاصله قبل از، در طول و بعد از جنگ جهانی اول.
  • علیه انحطاط انترناسیونال سوم و احزاب کمونیست در طول دهۀ1920 و در آغاز دهۀ 30 میلادی.
  • بر علیه انحطاط جریانات تروتسکیستی در طول دهۀ 1930.
مبارزه بر علیه سیاست کودتائی به اندازۀ مبارزه بر علیه اپورتونیسم ضروری و استوار نبوده است. با این حال از اولین گامهای جنبش کارگری به پیش برده شده است ( بر علیه گرایش آنی گرایان، «ویلیچ – شاپرت» در درون اتحادیه کمونیستها، بر علیه ماجراجویان باکونینی در "کمون" لیون در سال 1870 و در طول جنگ داخلی در فرانسه در سال 1873). و بدین ترتیب این مبارزات بویژه در طول موج انقلابی 23-1917 مهم بودند؛ توانائی ویژه حزب بلشویک در پیش برد این مبارزات بود که تحقق انقلاب اکتبر را ممکن ساخت.

7. نمونه های قبلی نشان میدهد که تاثیر از اینها مظهر نفوذ ایدئولوژیهای بیگانه است و رابطۀ نزدیک دارد با:
  • دوره های تاریخی
  • فازهای تکاملی طبقۀ کارگر
  • وظیفۀ طبقۀ کارگر در این یا آن شرایط
به عنوان مثال، اپورتونیسم یکی از مهمترین بیان برای نفوذ ایدئولوژی خرده بورژوائی است، و یک مثال به خطر پیوسته برای جنبش کارگری است، یک جریان که بیان بیشترین تلاش برای مبارزه است. اپورتونیسم، قبل از هر چیز زمین خودش را، در طول یک دوره، در پیش احزاب انترناسیونالیستی دوم پیدا کرد:
  • که در آن توهمات به مصالحه با بورژوازی، بدلیل رونق سرمایه داری و رفاه واقعی در شرایط زندگی طبقۀ کارگر، به شدت رشد کرد.
  • وجود احزاب توده ای به این نظر اعتبار داد که فشار از طریق چنین احزابی می تواند به تدریج منجر به انتقال خودبخودی سرمایه داری به سوسیالیزم شود.
به همان ترتیب پیشروی اپورتونیستها در درون انترناسیونال سوم، بیش از همه به شکست موج انقلاب بستگی داشت. این مسئله این ایده را در مورد امکان پذیر بودن و بدست آوردن نفوذ در بین طبقۀ کارگر از طریق سازش و دادن امتیازاتی به توهمات خودشان در مورد پارلمانتاریسم، مسئله اتحادیه های کارگری و ماهیت احزاب "سوسیالیستی" تقویت کرد.

اهمیت تاریخی آن دوره در تاثیر از اشکال متفاوت از ایدئولوژهای بیگانه در درون طبقۀ کارگر، زمانی که صحبت از فرقه گرائی به میان می آید بیشتر آشکار می شود. و این در آغاز شکل گیری جنبش کارگری، هنگامی که پرولتاریا به تازگی از پیشه وران، صنعتگران و کارگران ماهر با اسرار مهارتی و رمز و رموز شغلی بودند، بیشتر پر اهمیت بود. برای یکبار دیگر فرقه گرائی خود را در سیاهترین دورۀ ضد انقلاب از طریق جریانات بوردگیستی نشان داد، که دیدگاهش به عقب کشیدن خود یا به لاک خود فرو رفتن بود، تنها (اما بطور مسلم اشتباه) روشی بود که خودش را از تهدیدهای اپورتونیستی محافظت کند.

8. در تاریخ جنبش کارگری در مقایسه با پدیده های دیگر مانند اپورتونیسم به پدیده طفیلی گری سیاسی، که تا حد زیادی نیز نتیجه نفوذ ایدئولوژی های بیگانه در درون طبقه کارگر است، بها داده نشده است. این مورد [طفیلی گری] بوده است چرا که طفیلی گری تنها سازمان پرولتری را به شکل قابل توجهی و در لحظات بسیار خاصی در طول تاریخ تحت تاثیر قرار داده است.

این بستگی به ماهیت خود طفیلی گری دارد برای اینکه موثر واقع شود باید با عناصری که در جستجوی مواضع طبقاتی هستند اما مشکل دارند بین سازمانهای واقعی انقلابی و جریاناتی که تنها فلسفۀ وجودیشان، زنده ماندن به هزینۀ سازمانهای پرولتری است تمایز قائل شوند، گره بخورد تا در فعالیت سازمانهای واقعی انقلابی اختلال کند، در واقع آنها را از بین ببرد. در عین حال پدیدۀ انگلی، مجددا بسته به ماهیت خود در زمان شکل گیری سازمانهای طبقاتی پرولتـری ظاهـر نمی شـود، بلکه زمانی که [سازمانهای پرولتری] در حال حاضر تشکیل یافته اند و آنها ثابت کرده اند که واقعا از منافع پرولتری دفاع می کنند، شکل می گیرد.

چنین عناصری می تواند در واقع نشان دهندۀ اولین تجلی تاریخی از سیاست انگلی باشد. اتحاد باکونین سعی در مبارزۀ انترناسیونال اول اختلال کند و آنرا داغون کند.

9. اولین بار مارکس و انگلس طفیلی گری را به عنوان تهدیدی به سازمانهای پرولتری شناسائی کردند:

"الان زمان آن است که به یکبار و بخاطر همه به تمام اختلافات درونی روزانه که از طریق حضور بدن انگلی در انجمن مان بر انگیخته می شود، پایان دهیم. این درگیریها تنها در خدمت اتلاف انرژی است وگرنه می بایست [این انرژی] برای مبارزه با رژیم بورژوائی استفاده شود. از طریق اینکه فعالیتهای انترناسیونال را در مقابل دشمنان طبقۀ کارگر فلج کند، لذا اتحاد [اتحاد باکونین] بعنوان نوکران تحسین برانگیز بورژوازی و دولت ظاهر می شود" (انگلس، "شورای عمومی به همۀ اعضای انترناسیونال" – یک اخطار برای اتحاد باکونین).

بنابراین مفهوم طفیلی گری سیاسی اصلا "از کشفیات جریان کمونیست بین المللی" نیست. برای اولین بار انترناسیونال اول با این تهدید علیه جنبش کارگری به مقابله پرداخت، آنرا شناسائی کرد و با آن مبارزه کرد. در انترناسیونال اول جائی که مارکس و انگلس اولین کسانی بودند که [ماهیت] طفیلی گریها را به عنوان عناصر سیاسی شده مشخص کردند که همزمان اعلام میکردند جزو برنامه و سازمانهای پرولتری هستند، [در حالیکه] نیروهای خود را برای مبارزه علیه سازمانهای طبقاتی پرولتری و نه بر علیه طبقه حاکم متمرکز کرده بودند. اساس فعالیت خود را به بد نام کردن و مانور دادن در برابر اردوی کمونیسم کردند، حتی اگر آنها مدعی تعلق به آن و در خدمت آن می کردند.[2] "برای اولین بار در تاریخ مبارزۀ طبقاتی با یک توطئۀ پنهانی مواجه می شویم. در قلب طبقۀ کارگر که هدف آن نه انهدام رژیم استثمارگر موجود بلکه خود انجمن [انترناسیونال اول] که سر سخت ترین دشمنی را با این رژیم نمایندگی میکند."(انگلس، گزارش به گنگرۀ لاهه در اتحاد)




ادامه دارد
مترجم: ف روشن


پـاورقیـها:

[1] – کاملا ضروری است بین دو مفهومی که «ماجراجوئی» بیان می کند تمایز قائل شویم. از یک طرف سیاست ماجراجویانه پیش عناصر جدا شده از طبقه [فاقد هر گونه تعلق طبقاتی] وجود دارد، [عناصری] که شکست خورده اند تا نقشی را در درون طبقۀ حاکم ایفا کنند. از آنجائیکه تصور می کنند پرولتاریا یک نقش حیاتی در زندگی جامعه و تاریخ ایفا می کند، لذا آنها سعی می کنند از سوی طبقه کارگر، و یا سازمانهای آن، به رسمیت شناخته شوند که به آنها اجازه میدهد تا نقش فردی را ایفا کنند که بورژوازی از آنها امتناع کرده است. هدف این عناصر در چرخش به سوی مبارزۀ طبقاتی قرار دادن خودشان در خدمت [مبارزۀ طبقاتی] نیست، بلکه بر عکس قرار دادن مبارزۀ طبقاتی در خدمت جاه طلبی خودشان است. آنها بدنبال کسب شهرت "رفتن به طرف پرولتاریا" هستند که دیگران آن شهرت را از طریق سفر به دور جهان بدست می آوردند.
از طرف دیگر ایدۀ، " سیاست ماجراجویی" توصیف یک نگرش سیاسی است که خود را وارد عملکردهای ناسنجیده می کند که حداقل شرایط برای پیروزی آن، بلوغ کافی طبقه کارگر است هنوز وجود ندارد.
چنین نگرشی ممکن است از سوی ماجراجویان سیاسی که بدنبال هیجان هستند، ارائه شود اما به همان اندازه می تواند توسط کارگران جدی و مبارزان با اعتقاد راسخ و متواضع گرفته شود، اما فاقد توانائی های لازم برای ارزیابی های سیاسی هستند یا کاملا توسط بی صبری خرد شده اند.

[2] - مارکس و انگلس تنها کسانی نبودند که طفیلی گری سیاسی را توصیف کردند. در اواخر قرن نـوزده تئـورسین بزرگ مارکسیست «آنتونیو لبریولا» همان تجزیه و تحلیل را از طفیلی گری می کند:

" در اولین نـوع از احـزاب سیاسی مـا (او در اینجا منظورش اتحادیه کمونیستها است) چیزی که می توانست بنام اولین سلول در ارگانیسم بسیار پیچیده و الاستیک ما نامیده شود، نه تنها یک آگاهی در مورد وظایفی که پیش رو بود بلکه در مورد فرمهای مناسب و روشهای ارتباط بین اولین مبارزان انقلاب پرولتری وجود داشت.

این دیگر فرقه نبود ؛ آن شکل [فرقه] دیگر کهنه شده بود. سلطۀ فوری و خارق العاده از فرد دیگر برداشته شده بود. سازمان با یک دسیپلین که ریشه اش در ضرورت و تجربه در اصول و عقاید بود مسلط شده بود، که دقیقا باید انعکاس آگاهی از این ضرورت باشد.

این در مورد انترناسیونال نیز معتبر بود، برای کسانی که سعی کردند تا اقتدار خود را بر آن اعمال کننند و شکست خوردند تنها ظاهر استبدادی داشت. همان چیز در همۀ احزاب کارگری صادق است و اگر این نظریـه هنوز قـادر بـه نفـوذ نباشد، هنـوز هم آژیتاسیون مقدماتی و گیج کنندۀ پرولتـری نمی تواند چیزی جز توهم و بهانه ای برای فتنه ها ایجاد کند.

و اگر چنین کاری را نکند، آن موقع سازمان یک فرقـه خواهـد شـد کـه در آنجا متعصبان پشت دیوانه ها و جاسوسان پلیس را نوازش خواهند کرد، و آن تکرار بین الملل برادری خواهد بود که مثل یک انگل به انترناسیونال چسبیده بود و از آن تغذیه میکرد و آنرا بی اعتبار میکرد (...) و یا دیگری می شود گروهی از فاقد تعلق طبقاتی و خرده بورژوازی ناراضی که وقت خود را صرف حدس و گمان در مورد سوسیالیسم می کنند یا هر گونه عبارت دیگری که از لحاظ سیاسی مد شده است." (مقاله ای در مفهوم تاریخ)